تا اناری ِ لبت ، خواست تـَرَک بردارد شرم ِ چشمان تو میرفت نمک بردارد
تا مگر زخمی ِ دل را نه بسوزاند باز زخمهای تازه زند ، عرش ترک بردارد
نم باران بزند ، کاهگلی جان گیرد عشق، از کندهی این قلب، سرک بردارد
خون کند، پاک به آتش بکشد هستی را تا سر ِ دار ِ فلک ، یک حسنک بردارد
راستی این همه کشتار به فتوای تو بود؟ یا که این کشته نمیخواست که شک بردارد؟
خال هندوی تو این قدر تماشائی بود؟! یا تماشای نگاهی که نه یک "بر" دارد
***
در نگینخانهی انگشتریات این دل ماند تا که فیروزهی این قلب محک بردارد
«عشق پیدا شد و » دل، قد نکشیده است هنوز رفته تا آینهای نیمقدک بردارد
غلامرضای خواجهعلی
