درود. بخوانید غزلی از سلیم غلامی که البتّه از غزل های دیگرش قوی تر نیست!
هر کجا رفتم سخن از بند و از صيّاد بود ترس همواره به دنبال من ِِ آزاد بود
کولهبار عشق را برداشتم، راهی شدم انتهای مقصد من ناکجا آباد بود
آسمان حتّی مجال گريه را از من گرفت با وجود اين که چشمم ابر صد فرياد بود
کوهکن هرگز نبودم تا روم در قاف عشق آن که تيشه بر دل اين کوه زد فرهاد بود
راه را از هر طرف رفتم بيابان بود و بس زندگی، آواره بودن در مسير باد بود
گاه سرکش آتشم گه سر به زیر آبشار در من ِ ديوانه جمع مطلق اضداد بود
می دويدم بلکه آرامش بگِيرم... حيف شد هر کجا رفتم سخن از بند و از صيّاد بود
سلیم غلامی
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:48  توسط غلامرضای صفّار
|
