تبليغاتX
شرابستان - حسین فروزنده / یک سپید و یک غزل

شرابستان

آینه‌ی انجمن شعر خانه‌ی هنرمندان شهرکرد

درود. این هم دو شعر از شاعر تقریباْ تازه کار انجمن آقای فروزنده. به امید اشعار خوب ایشان بخوانید و نقد کنید.

با عرض سلام خدمت جناب دکتر صفّار
این اوّلین تجربه‌ی شعر سپید من است! البتّه نمی‌دانم اصلاً می‌شود به این  دل‌نوشته‌ها شعر اطلاق کرد یا نه؟ یا حتّی اگر شعر هم باشد در حدّ واندازه‌ی وبلاگ شرابستان باشد، امّا در حدّ وظیفه‌ای که به عنوان کوچک‌ترین عضو انجمن شعر خانه‌ی هنرمندان شهرکرد دارم، واجب دانستم که به فرمایش شما چند قطعه شعر آماده کنم. با تشکّر، حسین فروزنده‌ی هفشجانی.

ساعت چند است؟
شاید شب از نیمه هم گذشته باشد.‏
پرده‌های عبوس اتاقم تابلوی ورود ممنوع نور ماه
این جا همه خوابند.
کسی نیست که به من بگوید ساعت چند است.‏
چشمان درشتم ریز شده،
اما جز آونگ ساعت بدمست که مدام چپ و راست می شود، نمی‌بینم.‏
برمی‌خیزم.
با چشمانی پف‌کرده در آیينه تنها به تب‌خال بزرگ لبم خیره شده
امّا دیگر فرقی نمی‌کند ساعت چند است.‏
حالا صبح است.‏

ثانیه‌ها با شتاب در آغوش مرگ،
و روزها در التهاب غروب٬ بین رفتن وماندن،
اگر قیامت فردا باشد،
فرصتی نیست.
و ما به گل‌های مصنوعی دل خوش کرده‌ایم.

آن شب  که آيینه‌ها یکی‌یکی می‌شکست،
از جسم آيینه شکسته‌تر قلب سنگ‌ها بود.
نمی‌دانم چرا دست ترک این عادت نمی‌کند؟

این هم یک غزل:‏

برف آمده و شهر غزل رنگ سپید است                     از قافیه، آهنگ تپش نیز پریده است
دست چه کسی بود که بر بوم سیاهی                         تصویر ز یک ماه کشیده که خمیده است؟
انگار در آغوش مه‌ ای گم‌شده‌ ماهم                          گویا که مه‌تاب به خود پیله تنیده است
یک رعشه٬ شکست بال خیالم، منم وباز                     آهوی خیالی که از این شهر رمیده است
سرگیجه گرفتم شب و مه٬ عشق٬ خیالات                    این برف کجا بود وچرا شهرسپید است
این کوچه هنوزم ز من  و توست٬ علی چپ                 برخیز برو تا  کسی از ما نشنیده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:45  توسط غلام‌رضای صفّار  |