درود. دو شعر دیگر از خانم فرهادی بخوانید و راهنمایی کنید. ایشان از شاعران نوجوان انجمن است که دارد گامهای نخستین شاعری را برمیدارد که البتّه میتوان گفت گامهای محکمی هستند. فقط باید حواسش باشد خیلی در دام تقلید از شاعران (آن هم از نوع شاملویش!) نماند! و دیگر این که فکر نکند مبهمگویی یعنی شعر! آفتی که شعر پارسی را به بیراهه برده است و چه بردنی! در شعر نخست، از بخش «پنهانی اشکهای عریانم باید» شعر از نظر زبانی، ضعیف و مبهم شده است.
دو نقد دکتر خواجه علی را حتماْ در زیر هر دو شعر بخوانید.
شعر یکم:
آن روز ظهر
تپشهای قهرآلود قلب تو بود
که دستهای بی جانم را برای التیام دردهایت به بدرقهی فرداها میکشاند
و من از پشت مردمک تنگ چشمانم
و پلکها ی چروکیدهی هراسان از آفتاب
تو را میدیدم ...
چونان که خوشه انگوری به دست، مست
به نظارهی لرزش ابرهای مأیوس نشستهای
تا بر کشتههای غمین خفتهات، باران اشک بگریانی
و من چه تنها بودم «به خیال خودم»
که حتّی تاس زندگی، غلتان، تنهایی را نشانم میداد
......
پنهانی اشکهای عریانم باید
از شکوه سایههای لطیف مهربا نیات
تا صافتر از زلالی قرنیهام ببینمت
که رهیده از ریتم تند نگاههای بیگانه
به آسمان مینگری که گویی خواندهات
و زانو بر بغل میگیری
که گویی حبس اندیشههای ممنوعه و آفتاب را به مهمانی محبوسهات میخوانی
آن روز ظهر.... تو را میدیدم
که تن بلورینت مثال رنگینکمان، پشت قطرههای اشکم از چه فسرده بود
وگیسوان بهتزدهات را مثال قاصدکی پایبسته پریشان
واین زنجیرهای زمان بود
که مانند همیشه تو را از من دریغ میکرد
و دستم فقط تا نفس سرد پیرامونت میرسید!!!
آه! اینها همه نقش تمام تو بود بر دیوار ویران زندگیام
که با نفسی سرد در سکوتی سترون
تنها به خاطرهای مرده مبدّل شد.
و چه قدر زود! بارور شدن اسرارم به دست اشکهایم.
کوثر فرهادی
درود دوباره. این نقد دکتر خواجهعلی دربارهی دو شعر خانم فرهادی است که دکتر آن قدر دقیق و با حوصله (که در وب نویسی کمنظیر است!) به نقد آنها پرداختهاند که حیفم آمد آنها فقط در بخش نظرها باشند. این جا گذاشتمشان تا احتمال خواندنشان بیشتر باشد! خانم فرهادی باید خیلی خوشحال باشد که کسی مانند آقای خواجهعلی با این حوصله به نقد کارهایش پرداخته است! امیدوارم قدر بداند!
به نام خدا
سلام خدمت دکتر صفّار عزیز و دوستان انجمن شعرخانهی هنرمندان شهرکرد و با تبریک به خانم فرهادی به خاطر گره زدن عاطفه و اندیشه و خیالشان با زبانی آهنگین.
سیمین بهبهانی میگوید: اشتباه است اگر فکر کنیم "شعر بی وزن" معیاری ندارد. در این نوع شعر همه واژهها و تعبیرها جائی حساب شده و دقیق دارند تا آن جا که حتّی یک واژه از آن را نمیتوانی برداری و در جای دیگر بگذاری. این معیارها شامل موارد ذیل است:
1) ارزش صوتی و موسیقائی واژگان:
مثلاً در " آن روز ظهر، تپشهای قهرآلود قلب تو بود" استفاده از واژههائی با حروف "ز"، "ظ"، "پ" و "ق" میتواند از نظر صوتی نوعی هشدار را تداعی کند.
یا در این قسمت: " که حتّی تاس زندگی، غلتان، تنهایی را نشانم میداد" استفاده مکرّر و پی در پی از واژههائی که حرف سخت "ت" در آنهاست شاید برانگیزانندهی آدمی به سوی تنهائی است.
2) ارزش طنینی واژگان: یک شعر بی وزن باید بتواند مطنطن به گوش بنشیند و گر نه با نثر فرقی نمیکند. یعنی ترکیب واژهها و حروف و تقدّم و تاخّر ارکان جمله به گونهای باشد که آن را از نثر عادّی متمایز کند و خواننده را مجبور کند برای خواندن آن لحن مناسب را به کار گیرد.
به نظر شما کدام یک از این دو مثال به این معیار نزدیکترند؟
الف:
"که دستهای بی جانم را برای التیام دردهایت به بدرقهی فرداها میکشاند
و من از پشت مردمک تنگ چشمانم
و پلکهای چروکیدهی هراسان از آفتاب
تو را میدیدم ..."
ب)
که دستهای بی جانم را میکشاند
به التیام دردهایت
به بدرقهی فرداها...
تو را میدیدم از
پشت مردمک تنگ چشمانم
و پلکهای چروکیدهی هراسان از آفتاب...
3) بار عاطفی – معنائی واژگان:
بسیاری از واژهها بار عاطفی - معنائی دارند که اضافه بر مفهوم واقعی آنهاست.
مثلاً در " که گویی حبس اندیشههای ممنوعه و آفتاب را به مهمانی محبوسهات میخوانی" واژهی "آفتاب" بار روشنائی و روشنگری را بر دوش دارد ، که در این شعر با "حبس اندیشههای ممنوعه" همنوا شده است.
به نظر شما این دو میتوانند به مهمانی محبوسه ای خوانده شوند؟ آیا کلمهی "حبس" فقط برای نوعی بازی زبانی با "محبوسه" نیامده است؟ به نظر شما اگر اندیشههای ممنوعهی شاعر را از "حبس" درآوریم با آفتاب شعرش همنواتر نیست؟
4)ارزش تصویری واژگان:
شاعری که "بی وزن" میسراید میتواند بیشتر با زبان تصویر سخن بگوید (نسبت به شاعری که تابع وزن است).
هر مفهومی در ذهن، تصویری ایجاد میکند. شاعرانه شدن آن وقتی اتفاق میافتد که کسی در برخورد با مفهومی، ذهن خود یا شنونده را وادار به ساختن تصویری کند که تصاویر دیگر (به سبب تقارن یا تشابه یا تضاد یا تجانس یا ...) در ذهن حضور یابند.
مثلاً وقتی کسی با به کارگرفتن واژهی "آب"، ذهن را متوجّه بلور و شباهت آن به آب میکند؛ در واقع این جا از عنصر خام خیال (که همان آب است) ایجاد تخیّل کرده است.
عنصر خام خیال بیش از یک بعد ندارد، امّا وقتی ضلع دیگری به آن اضافه شود که مفهوم دیگری را در کنار آن تداعی کند، بعد دیگری پیدا میکند که این "تصویرسازی در سطح" است. حال اگر شاعر در کنار دو مفهوم قبلی، سومی را هم تداعی کند تصویر "حجم" میشود.
مثال: "ضمیر تو آینهی آب است." در این تصویر، سه بعد داریم: ضمیر تو - آینه- آب.
این تصویر زنده است زیرا آینه و آب در تناسب با ضمیر جان گرفته اند، امّا تصویری بیحرکت است. تحرّک تصویر وقتی است که با عواطف شنونده و خواننده رابطه برقرار کند.
مثلا: "ضمیر تو آینهی آب است: از گذر نسیم ملالی آشفته مباد!"
اینجا رابطهی عاطفی برقرار شده است. پس بعد چهارم تصویر، تحرّک آن است.
در شعر "آن روز ظهر" میتوان تصاویر مختلفی را دید که گاهی این رابطهی عاطفی به خوبی برقرار نمیشود. مثال:
" و چه قدر زود! بارور شدن اسرارم به دست اشکهایم."
انتظار میرود که با بارور شدن زودرس اسرار به دست اشکها، اتّفاقی عاطفی بیفتد که بر خواننده اثرگذار باشد تا در خواننده حرکت و انگیزهای ایجاد کند که آن را در گوشهای از قلبش ماندگار کند. به نظر شما این اتّفاق در پایان شعر افتاده است؟
5)چند نکتهی دیگر که میتواند به صمیمی تر شدن زبان این شعر کمک کند:
پرهیز از "طویل کردن جملهها" و کم کردن بعضی توضیحات (که این ایراد بر خودم نیز وارد است!)
تا بر کشتههای غمین خفتهات، باران اشک بگریانی
و من چه تنها بودم «به خیال خودم»
که حتّی تاس زندگی، غلتان، تنهایی را نشانم میداد
("باران اشک بگریانی" شاید گریستن معنای اشک را در خود دارد)
(و چه تنها بودم، حتی، تاس غلتان زندگی، تنهائی را نشانم میداد)
به علاوه مثالی که در بحث ارزش طنینی واژگان آمده است در مورد کوتاه کردن جملهها کمککننده است.
اجتناب از سستی کلام و ضعف بیان:
پنهانی اشکهای عریانم باید
از شکوه سایههای لطیف مهربا نیات
تا صافتر از زلالی قرنیهام ببینمت
که رهیده از ریتم تند نگاههای بیگانه
(از صافی زلال قرنیهام، تا شکوه سایههای لطیف مهربانیات / اشکهای عریانی ست/ که رهیده از ریتم تند نگاههای بیگانه)
غرض از نوشتن این چند سطر مروری بود بر مطالبی که این روزها در مورد شعر بی وزن خواندهام.
با آرزوی پیشرفت روزافزون و آیندهای درخشان برای سرکار خانم فرهادی.
سالم و شاد باشید. (غلام رضای خواجه علی)
شعر دوم:
سبز، سرخ ، سیاه
آماده باشید!
دیوارها در حال فرو ریختن است ...
و قاب «سبز» زنده بادهایتان
و حسرت وصال سرانگشتان زغالیمان
بر پنجرههای کوچکی که خودمان کشیدیم
فریادهای «نیم آستین» پوشیدهمان به زودی یخ خواهند زد
و با «چکمههای سیاه» گریه میشکنند
آماده باشید!
زنجیرهایمان را، پیوستگی باید
و «غزل» ممنوعههای آزادی را از حصار تنگ «قافیه» بیرون باید کشید
«دال» دیوارهم فرو ریخت
و زاری کنان خودش را به ما میرساند
تا با دستهای «سرخمان» بنای عشق بسازیم
و تبعیدیهایش را سالها بعد در کتاب تاریخ فرزندانمان بخوانیم ... .
کوثر فرهادی
به نام خدا
دوباره سلام
دکتر صفّار عزیز
وقتی شعر "سبز،سرخ،سیاه" را خواندم (البتّه قبلاً آن را در نشست ادبی شنیده بودم) تازه متوجّه شدم که آن سه پنجره توضیحاتی که در مورد "آن روز ظهر" نوشتم، فقط برای تمرین خودم بوده است. ]صفّار: به این می گویند شکستهنفسی زیادی![
شعر، شروعی خوب دارد (تا آن جا که رنگ حروف نیز به بار معنائی آن افزوده است) با پایانی که به مخاطب تلنگر میزند.
زبان شعر صمیمیتر و سادهتر از آثار قبلی شاعر است، به جای طویل کردن جملات و آوردن صفات متوالی و تزاحم تصویری، بیشتر به اندیشه و عاطفه پرداخته است.
البتّه گاهی "زمان" شعر درهم میریزد، مثلا:
«دال» دیوارهم فروریخت
و زاریکنان خودش را به ما میرساند
"قاب سبز زنده باد"، "چکمهی سیاه گریه"، "دستهای سرخ عشق" اگر چه ممکن است تکراری باشند، ولی " فریادهای «نیم آستین» پوشیدهمان" میتواند اتّفاقی تازه باشد. اگرچه "حسرت وصال سرانگشتان زغالیمان" نیز برای من تازگی دارد.
و امّا یک نکته: گاهی یک کسره، بار معنائی شعر را تغییر میدهد، مثل:
و «غزل» ممنوعههای آزادی را از حصار تنگ «قافیه» بیرون باید کشید
در تفاوت "غزل ِ ممنوعههای ..." با "غزلْ ممنوعههای..." میتوان اندیشید. این طور نیست؟
سالم و شاد باشید. (غلام رضای خواجه علی)