تبليغاتX
شرابستان

شرابستان

آینه‌ی انجمن شعر خانه‌ی هنرمندان شهرکرد

درود بر دوستان شعردوست! گوش و چشم شیطان ِ  بی‌چاره، کر و کور! وبلاگ شرابستان به لطف برخی از اعضای آن (نه همه!) دارد کم کم رونق می‌گیرد و غیره!!! امیدورام همه‌ی اعضای انجمن شعر خانه‌ی هنرمندان شهرکرد، همّت کنند و  انجمن خود را آن چنان که هست در اینترنت به نمایش بگذارند. این وبلاگ یک صدم قدرت و شعر اعضای انجمن را هم نشان نمی‌دهد! به امید آن روز.‏

شعر دکتر خواجه‌علی را که درباره‌ی شهرکرد (مرکز استان چهارمحال و بختیاری) سروده‌اند، بخوانید و نظر دهید. نظر خودم در پایان غزل آمده.‏


‏"برای شهرکرد"

شهر برفی، می‌تکاند گوشه‌ی بارانی‌اش                 در شبی "بابیله"ای، در صبح "تهلیجانی"‌اش‏
اشک ِ تاریخی‏‌ترین ققنوس ِ شهری سوخته             می‌تراود از دل ِ خاکستر ِ اشکانی‌اش‏
می‌چکد بر شاخ ِ ارژن‌های غریازی چه دور            بر حنائی‌های پائیزانه‌ی عریانی‌اش‏
می‌پرد از خواب شب‌در، تا سپیداران صبح              تا صدای دشت‌بانان ِ سحرگاهانی‌اش‏
می‌گریزد تا ته ِ چشمان ِ سبز ِ "پابلند"                  در خیالی از "دو تو" ، با هی هی ِ چوپانی‌اش‏
کوزه بر سر می‌رود با دختری آن سوی "شط"        زیر ‌یاقوتی ِ آبی، خامه‌ی مرجانی‌اش‏
شاپرک‌ها در ترنج ِ نقشه‌اش گل می‌کنند                 روی خشتی می‌خرامد آهوی حیرانی‌اش‏
بر سرانگشتان سردش، یادگاری می‌زند                 هر پلی، هر آجری، هر کوچه‌ی بارانی‌اش‏
                                                       ***
باز خاتونی، پری‏‌زادی به خوابش آمده است           از همان معصومه‌های لاله و ریحانی‌اش‏
عاقبت برفی‏‌ترین خوابش به پایان می‌رسد             در غزل‌باران شب‌های شرابستانی‌اش‏

غلام‏‌رضای خواجه‌علی

نظر خودم:
تمام کلماتی که در گیومه آمده‌اند، نام‌های جغرافیایی مربوط به شهرکرد است: «بابیله، تهلیجان و ...». شاعر کوشیده است عناصر اقلیمی و سنّتی و مسائل فرهنگی زیست بوم شهرکرد را در این غزل بیاورد. اوّلین چیزی که پس از خواندن این غزل به ذهن می‌رسد، صبغه‌ی کوششی بودن آن است که ممکن است نکته‌ای منفی به حساب بیاید، امّا در واقع باید گفت آقای خواجه‌علی انصافاً طوری در این شعر عمل کرده است که به هیچ روی، بوی کوششی بودن به معنای منفی آن را نمی‌دهد و در واقع این تصاویر و مفاهیم در ذهن شاعر خوب خوب ته‌نشین شده و سپس از مجرای طبیعی خود در کلمات جاری شده است و به همین علّت می‌توان آن را شعری کاملاً جوششی دانست.
به هر روی چند نکته درباره‌ی این شعر به نظرم می‌رسد: ‏
* در بیت اوّل، این که شهر برفی، گوشه‌ی بارانی‌اش را بتکاند، پارادوکسی است که چندان خوش ننشسته است، حتّی اگر «بارانی» را همان لباس معروف بدانیم که گوشه‌اش را تکان بتکانند. خلاصه تصویر شاعرانه‌ی منطقی (منطق شعر) از برنمی‌آید.‏
* در بیت دوم، تصویر پیچیده‌ی زیبایی شکل گرفته است، امّا شاید به جای «شهری سوخته»، «شهر سوخته» می‌گفت، عینی‌تر و زیباتر بود.
* بیت سوم ظاهراً ادامه‌ی بیت دوم است، یعنی: اشک تاریخی‌ترین ... بر شاخ ارژن‌ها می‌چکد، امّا چون در همان بیت فعل «می‌تراود» برای «اشک» آمده، دیگر نمی‌توان نهاد یا فاعل ِ فعل «می‌چکد» را همان اشک دانست و بین دو بیت باید دست کم یک حرف «واو» باشد. به هر حال شاید بتوان گفت، این نوعی ضعف تألیف است. (غریاز؛ همان بهار است.)‏
* پریدن شهر برفی از خواب ِ شب‌در هم زیباست و نیز تعبیر «سپیداران صبح». ای کاش به جای «تا» در مصراع دوم، «با» بود! زیباتر و معنادارتر نیست؟!‏
* در بیت «کوزه بر سر...» دیگر انصافاً تصویر مصراع دوم، خیلی پیچیده و دور از ذهن است، نه از پیچیدگی‌های سبک هندی مثلاً، بل که ابهامی ناشی از خوب تلفیق نکردن تصاویر و مفاهیم! پیش‌نهاد جدی می‌کنم که حتماً این بیت بازسرایی شود.‏
* بیت «بر سرانگشتان...» کلمات «آجر و پل» یادآور «پل آجری» شهرکرد است که زیبا از کار درآمده؛ امّا این که هر پل یا آجر یا کوچه، چه گونه می‌تواند بر سرانگشتان شهر، یادگاری بزند، جای تأمّل و پرسش دارد.
* بیت «باز خاتونی...» به امام‌زاده دو معصوم شهرکرد (حلیمه و حکیمه خاتون) که ظاهراَ پرستش‌گاهی کهن بوده است، اشاره دارد.
* بیت آخر هم به زیبایی غزل را به پایان برده است.
دست دکتر خواجه‌علی درد نکناد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12:4  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. سرانجام پیر می‌کده‌ی شرابستان، جناب آقای مرادعلی توکلّی، افتخار دادند و دو شعر از خود به وبلاگ شرابستان رساندند! هر چند ایشان و آقای بیاتی، دیگر پیرِ می‌کده، چند وقتی است که حالی از بچّه‌های انجمن نمی‌پرسند، امّا ارادت ما هم‌چنان به این دو بزرگوار برقرار است و هر جا هستند شاد و سرفراز باشند و سالم. آقای توکّلی که روزگاری بسیار نزدیک به زبان و بیان پیشینیان شعر می‌گفتند، حقیقتاً دگرگونی عمیقی در شیوه‌ی شاعری خود داده‌اند و امیدوارم در آستانه‌ی هفتاد سالگی، هم‌چنان به پیش‌رفت خود ادامه دهند. بخوانید شعرهای ایشان را و نظر دهید:

وقتی غریبه‌ای که به دردم نمی‌خوری              امّا هنوز از دلِ من، دل نمی‌بری
بین من و تو فاصله افتاد و باز هم                   در ابتدای فاصله دارم دلِ پری‏
هر لحظه‌ای که دل به تو دادم شکسته‌ای           حالا نگو که بی‌خودی از من تو دل‌خوری
کاری نکرده‌ای که خودم را رضا کنم                شاید شنیده‌ای مَثَل نان آجری
هرگز نخواه که من از ترکیب واژه‌ها                شعر تری بگویم و سازم تصوّری
مرادعلی توکّلی

 نظر خودم (شعر اوّل): در بیت اوّل به نظر می‌رسد باید به جای «وقتی» مثلاً باشد: «تو آن» تا معنای بیت سرراست و درست شود، چون «امّا» در مصراع دوم از نظر دستوری و معنایی، با این «وقتی» ناسازگار است. نیز در بیت پنجم، مصراع « شاید شنیده‌ای مَثَل نان آجری» مبهم است. در مصراع نخست بیت آخر نیز سکته‌ی وزنی هست و به جای «نخواه» مثلاً باید «نگو» باشد تا وزن «تَن تَن تَ تَن، تَ تَ تَن تَن؛ تَ تَن» «مفعولُ فاعلاتُ مفاعیلُ فاعلن» (بحر مضارع مثمّن اخرب مکفوف محذوف) درست دربیاید (البتّه با یک اختیار دیگر در رکن دوم و سوم)

شعر دوم:
به زیباترین نغمه‌ی تار و پودم،                  سرودم تو را با تمام وجودم

و آن شب میان غزل‌های نابم،                   زبان را به مدح و ثنایت گشودم
تو از عشق حرفی برایم نگفتی                  اگر چه همه لحظه‌ها با تو بودم
چنان آتشت بر دلم رخنه کرده                   که خاکستری برنخیزد ز دودم
نگاهت به من پشت پا زد و لیکن،              تو را با تمام وجودم سرودم
مرادعلی توکّلی

درباره‌ی شعر دوم هم باید عرض کنم که زبان آن نسبت به شعر اوّل، یک‌دست‌تر و راحت‌تر است و موسیقی زیبایی دارد. ترکیب «پشت پا زدن نگاه» هم زیبا و تازه است. امّا یکی دو نکته‌ی زبانی نیز هست که به نظر می‌رسد باید در شعر اعمال شوند. در بیت دوم، «مدح و ثنا» حشو دارد. در بیت چهارم، «آتش در دل، رخنه می‌کند نه بر دل»؛ به طور کلّی، «در» چیزی رخنه می‌کنند نه «بر» چیزی. در همین بیت، این پرسش هست که: از دود چه گونه خاکستر برمی‌خیزد؟! اگر دود را مجازاً «آتش» بگیریم، باز از آتش، خاکستر برنمی‌خیزد، بلکه مثلاً «پا می‌گیرد». آیا مصراع به این شکل منطقی‌تر نیست: «که خاکستری پا نگیرد ز دودم»؟ با سپاس فراوان از جناب توکّلی.‏
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 11:43  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. دو شعر دیگر از خانم فرهادی بخوانید و راه‌نمایی کنید. ایشان از شاعران نوجوان انجمن است که دارد گام‌های نخستین شاعری را برمی‌دارد که البتّه می‌توان گفت گام‌های محکمی هستند. فقط باید حواسش باشد خیلی در دام تقلید از شاعران (آن هم از نوع شاملویش!) نماند! و دیگر این که فکر نکند مبهم‌گویی یعنی شعر! آفتی که شعر پارسی را به بی‌راهه برده است و چه بردنی! در شعر نخست، از بخش «پنهانی اشک‌های عریانم باید» شعر از نظر زبانی، ضعیف و مبهم شده است.‏

دو نقد دکتر خواجه علی را حتماْ در زیر هر دو شعر بخوانید.

شعر یکم:

آن روز ظهر
تپش‌های قهرآلود قلب تو بود
که دست‌های بی جانم را برای التیام دردهایت به بدرقه‌ی فرداها می‌کشاند
و من از پشت مردمک تنگ چشمانم
و پلک‌ها ی چروکیده‌ی هراسان از آفتاب
تو را می‌دیدم ...‏
چونان که خوشه انگوری به دست، مست
به نظاره‏‌ی لرزش ابرهای مأیوس نشسته‌ای
تا بر کشته‌های غمین خفته‌ات، باران اشک بگریانی
و من چه تنها بودم «به خیال خودم»‏
که حتّی تاس زندگی، غلتان، تنهایی را نشانم می‌داد
......‏
پنهانی اشک‌های عریانم باید
از شکوه سایه‌های لطیف مهربا نی‌ات
تا صاف‌تر از زلالی قرنیه‌ام ببینمت
که رهیده از ریتم تند نگاه‌های بیگانه
به آسمان می‌نگری که گویی خوانده‌ات
و زانو بر بغل می‌گیری
که گویی حبس اندیشه‌های ممنوعه و آفتاب را به مهمانی محبوسه‌ات می‌خوانی
آن روز ظهر.... تو را می‌دیدم
که تن بلورینت مثال رنگین‌کمان، پشت قطره‌های اشکم از چه فسرده بود
وگیسوان بهت‌زده‌ات را مثال قاصدکی پای‌بسته پریشان
واین زنجیر‌های زمان بود
که مانند همیشه تو را از من دریغ می‌کرد
و دستم فقط تا نفس سرد پیرامونت می‌رسید!!!
آه! این‌ها همه نقش تمام تو بود بر دیوار ویران زندگی‌ام
که با نفسی سرد در سکوتی سترون
تنها به خاطره‌ای مرده مبدّل شد.‏
و‏ چه قدر زود! بارور شدن اسرارم به دست اشک‌هایم.‏
کوثر فرهادی

 

درود دوباره. این نقد دکتر خواجه‌علی درباره‌ی دو شعر خانم فرهادی است که دکتر آن قدر دقیق و با حوصله (که در وب نویسی کم‌نظیر است!) به نقد آن‌ها پرداخته‌اند که حیفم آمد آن‌ها فقط در بخش نظرها باشند. این جا گذاشتمشان تا احتمال خواندنشان بیش‌تر باشد! خانم فرهادی باید خیلی خوش‌حال باشد که کسی مانند آقای خواجه‌علی با این حوصله به نقد کارهایش پرداخته است! امیدوارم قدر بداند!‏

‏ به نام خدا
سلام خدمت دکتر صفّار عزیز و دوستان انجمن شعرخانه‌ی هنرمندان شهرکرد و با تبریک به خانم فرهادی به خاطر گره زدن عاطفه و اندیشه و خیالشان با زبانی آهنگین.

سیمین بهبهانی می‌گوید: اشتباه است اگر فکر کنیم "شعر بی وزن" معیاری ندارد. در این نوع شعر همه واژه‌ها و تعبیرها جائی حساب شده و دقیق دارند تا آن جا که حتّی یک واژه از آن را نمی‌توانی برداری و در جای دیگر بگذاری. این معیارها شامل موارد ذیل است:
1) ارزش صوتی و موسیقائی واژگان:‏
مثلاً در " آن روز ظهر، تپش‌های قهرآلود قلب تو بود" استفاده از واژه‌هائی با حروف "ز"، "ظ"، "پ" و "ق" می‌تواند از نظر صوتی نوعی هش‌دار را تداعی کند.
یا در این قسمت: " که حتّی تاس زندگی، غلتان، تنهایی را نشانم می‌داد" استفاده مکرّر و پی در پی از واژه‌هائی که حرف سخت "ت" در آن‌هاست شاید برانگیزاننده‌ی آدمی ‌به سوی تنهائی است.

2) ارزش طنینی واژگان: یک شعر بی وزن باید بتواند مطنطن به گوش بنشیند و گر نه با نثر فرقی نمی‌کند. یعنی ترکیب واژه‌ها و حروف و تقدّم و تاخّر ارکان جمله به گونه‌ای باشد که آن را از نثر عادّی متمایز کند و خواننده را مجبور کند برای خواندن آن لحن مناسب را به کار گیرد.
به نظر شما کدام یک از این دو مثال به این معیار نزدیک‌ترند؟
الف:
"که دست‌های بی جانم را برای التیام دردهایت به بدرقه‌ی فرداها می‌کشاند
و من از پشت مردمک تنگ چشمانم
و پلک‌ها‌ی چروکیده‌ی هراسان از آفتاب
تو را می‌دیدم ...‏"

ب)
که دست‌های بی جانم را می‌کشاند
به التیام دردهایت
به بدرقه‌ی فرداها...
تو را می‌دیدم از
پشت مردمک تنگ چشمانم
و پلک‌ها‌ی چروکیده‌ی هراسان از آفتاب...


3) بار عاطفی – معنائی واژگان:
بسیاری از واژه‌ها بار عاطفی -  معنائی دارند که اضافه بر مفهوم واقعی آن‌هاست.
مثلاً در " که گویی حبس اندیشه‌های ممنوعه و آفتاب را به مهمانی محبوسه‌ات می‌خوانی" واژه‌ی "آفتاب" بار روشنائی و روشن‌گری را بر دوش دارد ، که در این شعر با "حبس اندیشه‌های ممنوعه" هم‌نوا شده است.
به نظر شما این دو می‌توانند به مهمانی محبوسه ای خوانده شوند؟ آیا کلمه‌ی "حبس" فقط برای نوعی بازی زبانی با "محبوسه" نیامده است؟ به نظر شما اگر اندیشه‌های ممنوعه‌ی شاعر را از "حبس" درآوریم با آفتاب شعرش هم‌نواتر نیست؟

‏4)ارزش تصویری واژگان:
شاعری که "بی وزن" می‌سراید می‌تواند بیش‌تر با زبان تصویر سخن بگوید (نسبت به شاعری که تابع وزن است).
هر مفهومی ‌در ذهن، تصویری ایجاد می‌کند. شاعرانه شدن آن وقتی اتفاق می‌افتد که کسی در برخورد با مفهومی‌، ذهن خود یا شنونده را وادار به ساختن تصویری کند که تصاویر دیگر (به سبب تقارن یا تشابه یا تضاد یا تجانس یا ...) در ذهن حضور یابند.
مثلاً وقتی کسی با به کارگرفتن واژه‌ی "آب"، ذهن را متوجّه بلور و شباهت آن به آب می‌کند؛ در واقع این جا از عنصر خام خیال (که همان آب است) ایجاد تخیّل کرده است.‏
عنصر خام خیال بیش از یک بعد ندارد، امّا وقتی ضلع دیگری به آن اضافه شود که مفهوم دیگری را در کنار آن تداعی کند، بعد دیگری پیدا می‌کند که این "تصویرسازی در سطح" است. حال اگر شاعر در کنار دو مفهوم قبلی، سومی را هم تداعی کند تصویر "حجم" می‌شود.
مثال: "ضمیر تو آینه‌ی آب است." در این تصویر، سه بعد داریم: ضمیر تو - آینه- آب.
این تصویر زنده است زیرا آینه و آب در تناسب با ضمیر جان گرفته اند، امّا تصویری بی‌حرکت است. تحرّک تصویر وقتی است که با عواطف شنونده و خواننده رابطه برقرار کند.
مثلا: "ضمیر تو آینه‌ی آب است: از گذر نسیم ملالی آشفته مباد!"
این‌جا رابطه‌ی عاطفی برقرار شده است. پس بعد چهارم تصویر، تحرّک آن است.
در شعر "آن روز ظهر" می‌توان تصاویر مختلفی را دید که گاهی این رابطه‌ی عاطفی به خوبی برقرار نمی‌شود. مثال:
" و‏ چه قدر زود! بارور شدن اسرارم به دست اشک‌هایم.‏"
انتظار می‌رود که با بارور شدن زودرس اسرار به دست اشک‌ها، اتّفاقی عاطفی بیفتد که بر خواننده اثرگذار باشد تا در خواننده حرکت و انگیزه‌ای ایجاد کند که آن را در گوشه‌ای از قلبش ماندگار کند. به نظر شما این اتّفاق در پایان شعر افتاده است؟

‏5)چند نکته‌ی دیگر که می‌تواند به صمیمی تر شدن زبان این شعر کمک کند:‏
پرهیز از "طویل کردن جمله‏‌ها" و کم کردن بعضی توضیحات (که این ایراد بر خودم نیز وارد است!)
تا بر کشته‌های غمین خفته‌ات، باران اشک بگریانی
و من چه تنها بودم «به خیال خودم»‏
که حتّی تاس زندگی، غلتان، تنهایی را نشانم می‌داد
("باران اشک بگریانی" شاید گریستن معنای اشک را در خود دارد)
(و چه تنها بودم، حتی، تاس غلتان زندگی، تنهائی را نشانم می‌داد)

به علاوه مثالی که در بحث ارزش طنینی واژگان آمده است در مورد کوتاه کردن جمله‌ها کمک‌کننده است.

اجتناب از سستی کلام و ضعف بیان:
پنهانی اشک‌های عریانم باید
از شکوه سایه‌های لطیف مهربا نی‌ات
تا صاف‌تر از زلالی قرنیه‌ام ببینمت
که رهیده از ریتم تند نگاه‌های بیگانه
(از صافی زلال قرنیه‌ام، تا شکوه سایه‌های لطیف مهربانی‌ات / اشک‌های عریانی ست/ که رهیده از ریتم تند نگاه‌های بیگانه)

غرض از نوشتن این چند سطر مروری بود بر مطالبی که این روزها در مورد شعر بی وزن خوانده‌ام.
با آرزوی پیش‌رفت روزافزون و آینده‌ای درخشان برای سرکار خانم فرهادی.
سالم و شاد باشید. (غلام رضای خواجه علی)


شعر دوم:

سبز، سرخ ، سیاه
آماده باشید!
دیوارها در حال فرو ریختن است ...
و قاب «سبز» زنده باد‌هایتان
و حسرت وصال سرانگشتان زغالی‌مان
بر پنجره‌های کوچکی که خودمان کشیدیم
فریاد‌های «نیم آستین» پوشیده‌مان به زودی یخ خواهند زد
و با «چکمه‌های سیاه» گریه می‌شکنند
آماده باشید!
زنجیرهایمان را، پیوستگی باید
و «غزل» ممنوعه‌های آزادی را از حصار تنگ «قافیه» بیرون باید کشید
«دال» دیوارهم فرو ریخت
و زاری کنان خودش را به ما می‌رساند
تا با دست‌های «سرخمان» بنای عشق بسازیم
و تبعیدی‌هایش را سال‌ها بعد در کتاب تاریخ فرزندانمان بخوانیم ... .‏
کوثر فرهادی

به نام خدا
دوباره سلام
دکتر صفّار عزیز
وقتی شعر "سبز،سرخ،سیاه" را خواندم (البتّه قبلاً آن را در نشست ادبی شنیده بودم) تازه متوجّه شدم که آن سه پنجره توضیحاتی که در مورد "آن روز ظهر" نوشتم، فقط برای تمرین خودم بوده است. ‏‎]‎صفّار: به این می گویند شکسته‌نفسی زیادی!‏‎[‎
شعر،‏ شروعی خوب دارد (تا آن جا که رنگ حروف نیز به بار معنائی آن افزوده است) با پایانی که به مخاطب تلنگر می‌زند.
زبان شعر صمیمی‌تر و ساده‌تر از آثار قبلی شاعر است، به جای طویل کردن جملات و آوردن صفات متوالی و تزاحم تصویری، بیش‌تر به اندیشه و عاطفه پرداخته است.
البتّه گاهی "زمان" شعر درهم می‌ریزد، مثلا:
«دال» دیوارهم فروریخت
و زاری‌کنان خودش را به ما می‌رساند

"قاب سبز زنده باد"، "چکمه‌ی سیاه گریه"، "دست‌های سرخ عشق" اگر چه ممکن است تکراری باشند، ولی  " فریاد‌های «نیم آستین» پوشیده‌مان" می‌تواند اتّفاقی تازه باشد. اگرچه "حسرت وصال سرانگشتان زغالی‌مان" نیز برای من تازگی دارد.
و امّا ‌یک نکته: گاهی یک کسره، بار معنائی شعر را تغییر می‌دهد، مثل:
و «غزل» ممنوعه‌های آزادی را از حصار تنگ «قافیه» بیرون باید کشید
در تفاوت "غزل ِ ممنوعه‌های ..." با "غزلْ ممنوعه‌های..." می‌توان اندیشید. این طور نیست؟

سالم و شاد باشید.‏ (غلام رضای خواجه علی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 11:38  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. این چند دوبیتی را از آقای فرامرزی بخوانید و نقد کنید.‏
نظر خودم: با تأسّف بسیار، آقای فرامرزی که انصافاً فردی بسیار دوست‌داشتنی است، به نقد و نظر دوستان خود توجّهی نمی‌کند و شعرشان پیش‌رفتی را که باید نمی‌کند! ضعف تألیف، زبان ناهماهنگ و اشکالات دستوری و معنایی از بارزترین و معمولی‌ترین ویژگی‌های سروده‌های ایشان است که انگار قار نیست هیچ وقت درست شوند! برای نمونه، فقط به دوبیتی اوّل دقّت کنید. می‌گوید: بيا با ما از سینه فرياد بزن، كه راه عاشقي آزاد برگردد!!!! انصافاً این جمله، معنایی دارد؟! بیت دوم همین دوبیتی هم هین طور است و سایر قضایا.‏

بيا با ما بزن از سینه فرياد                كه راه عاشقي برگردد آزاد
ولي با گفتن حق جاي افسوس            سر سودا، زبان سرخ بر باد

يكي رفته به زير چتر ظلمت               يكي هم فكر پول جيب ملّت
يكي از بي خيالي درسكوت است         منم ناخواسته در بند زلّت

كسي فكر كسي در سر ندارد             غم بي مادري باور ندارد
براي من معمّايي عجيب است           كه اين خانه در و پيكر ندارد

يكي دارد هواي پادشاهي                 يكي زندان به جرم بي پناهي
يكي دل باخته با يك نگاهي              منم در جست و جوي نور راهي

نهاد آدمي سه راه دارد                  يكي قصدي به كوي ماه دارد
يكي مجبور راه چاه دارد                يكي هم خنده اي با آه دارد
محمّد فرامرزی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 11:29  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. استاد حفيظ‌ الّله جلالي كه از پيران خوش‌مشرب ادب استان است،‌علاوه بر شاعري، در معماري و بنّايي مهارت دارند و حتّي در هنرستان‌هاي فنّي، دانش‌جويان را راه‌نمايي مي‌كند. علاقه‌ي ايشان به شعر حماسي كاملاً‌آشكار است و به گفته‌ي خودشان، تاريخ جنگ ايران و عراق را در چند هزار بيت به سبك شاه‌نامه سروده‌اند و كارشان رو به پايان است. ايشان در دوبيت‌سرايي و غزل‌گويي نيز دست دارند و تاكنون چند جلد از اشعارشان را نيز چاپ كرده‌اند. چند شعر از ايشان تقديم مي‌شود. نقد كنيد لطفاً.‏

(این جمله را بعد از نظر دکتر خواجه علی نوشتم! در بخش نظرات، حتماً نظر دکتر خواجه علی را نیز درباره آقای جلالی و شعرش بخوانید!)

چند دوبيتي

خوش آن نامه كه با نامت شود باز               خوش آن قلبي كه با تو مي‌كند راز
خوش آن پيكر كه در پايت دهد جان             خوش آن جاني كه چون جانش كشي ناز

خوش آن دستي كه گيرد دامن تو                خوش آن خاري كه گردد گلشن تو
خوش آن چشمي كه گردد خاك كويَت          برويد گل، شود پيراهن تو

دوباره دل زعشقت مي‌زند پر                     به امواج مي ِ الله اكبر
مرا كن مست جامي كز خروشش                بجوشد خون دل تا صبح محشر

قلم را مهر و خوي دل‌بري ده                     زبانم قدرت نام آوري ده
به هر عنوان مرا ياري بفرما                     به جمع عارفانم سروري ده

مسير عشق را كوبنده‌تر كن                      مرا در بند عشقت بنده‌تر كن
شدم شرمنده‌ات از روز اوّل                      بيا لطفي كن و شرمنده‌تر كن

این هم چند دو بیت:

اي كه هر دم نام نيكت ذكر ماست             بانگ تكبيرت صدايي آشناست
هر كجا كردم نظر، دیدم تویی                   نام تو سردفتر ِ ارض و سماست

ای جهان از زينتت پُرمشتری                هر چه نامم بر تو، زان بالاتری
فهم و درک  من ندارد آن كشش              تا  كنم در این حقیقت داوری

در جهان دارد هر آن شیئی وجود،           جمله در پای تو بنماید سجود
زینت و عطر گل از آذین توست              بلبل از شوق رُخت خوانَد سرود

از نظر پنهان و هم پیدا تویی                  در دل ِ  كوه و تهِ دریا تویی
من چه ‌سان توصيف تو بايد كنم              بی نهایت ناطق گویا تویی

قادر مطلق تویی و حبّ ذات                    از عناياتت جهانی را حیات
عالم هستی نشان از بود توست                يك جو ِ جودت فزون بر كائنات

قدرت مافوق در بازوی توست               خاک را جان دادن از نیروی توست
عالمي ‌را چشم و جانی جز تو نیست        گر بود جانی گلی از كوی توست

ای جلالی! مهر او در دل بدار               گر در این ره جان دهی بالای دار
دل ز عشق آتشينش بر مگیر                 گر به جسمت تیر بارد بی‌شمار

و يك غزل:
بارها ذكر تو آرامش جانم گردید                  كرمت شامل و مفتاح زبانم گردید
رحمتت می‌طلبیدم مكرّر شب و روز             ذرّه‌ی مهر تو دریای بیانم گردید
جام زرّین تو نوشیدم از آن باده‌ی غیر           كه خریدار رخت روح و روانم گردید
لایق خوان تو كی بودم ایا خوان كرم!           كه چنین سفره‌ی رنگین از آنم گردید
نكته‌پردازی من از دم رحمانی توست            كه عجایب سخنش ورد زبانم گردید
شوكت و شأن تو در اوج كلامم آورد             در بر عالمیان فرّ و كیانم گردید
به جلالی، چه جلالی ز جلالت بخشی            كه پس از پیری دل، روح جوانم گردید
شادم از اين همه جود و كرم و احسانت          كه بهار دگري فصل خزانم گرديد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:59  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

این هم دو شعر از آقای مجتبى بخشايش‏پور؛ یک غزل و یک رباعی. نقد که حتماً می شوند!

در دلم جائی برای عشق نیست                   ردّ هر پائی برای عشق نیست
پشت دیروز خدا جا مانده‌ام                        صبح فردائی برای عشق نیست
با توام ای پنجره! چشمک نزن                   خسته‌ام، نائی برای عشق نیست‏
زیر پای عابران ِ مست شهر ،                     نان و حلوائی برای عشق نیست
درس 26 به پایان آمده                             آب، بابائی برای عشق نیست
می‌نویسیم حرف‌هامان را به هم                 من منی، مائی برای عشق نیست
                                               ***
رفتنت شاید برای عشق بود                      این که می‌آئی برای عشق نیست

و رباعی:
دیر آمده ایم و زود باید برویم                    پروانه که پر گشود باید برویم
در حیرت از آن چه پیش رو داریم و...          دل‌واپس آن چه بود باید برویم

مجتبى بخشايش‏پور

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:29  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

این هم غزلی دیگر از جناب دکتر خواجه‌علی. مثل خود دکتر نقد فراموش نشود!

تا اناری ِ لبت ، خواست تـَرَک بردارد                        شرم ِ چشمان تو می‌رفت نمک بردارد
تا مگر زخمی ِ دل را نه بسوزاند باز                         زخمه‌ای تازه زند ، عرش ترک بردارد
نم باران بزند ، کاه‌گلی جان گیرد                             عشق، از کنده‌ی این قلب، سرک بردارد
خون کند، پاک به آتش بکشد هستی را                     تا سر ِ دار ِ فلک ، یک حسنک بردارد
راستی این همه کشتار به فتوای تو بود؟                  یا که این کشته نمی‌خواست که شک بردارد؟
خال هندوی تو این قدر تماشائی بود؟!                     یا تماشای نگاهی که نه یک "بر" دارد
                                                      ‏***
در نگین‌خانه‌ی انگشتری‌ات این دل ماند                  تا که فیروزه‌ی این قلب محک بردارد
‏«عشق پیدا شد و » دل، قد نکشیده است هنوز         رفته تا آینه‌ای نیم‌قدک بردارد

غلام‌رضای خواجه‌علی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:25  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. سرانجام عادل حیدری هم، شعری رساندند!!! هر چند از آن غزل های به اصطلاح توپش نیست! بخوانید و نظر بدهید.

‏... می‌گویند جیرجیرک‌ها فقط سه روز عمر می‌کنند!‏

تمامِ كودكي‏‌ام غصّه‌ی عروسك‌هاست                هميشه دل‌خوشي‌ام بندِ بادبادك‌هاست
_ اگر بزرگ شدم آه اگر بزرگ شوم...             «اگر بزرگ شوم» عُقده‌ی مترسك‌هاست
_ براي هر دويمان سقف می‌خرم هر چند،         هنوز قلّكم ارزان‌ترينِ قلّك‌هاست
سكوت، حرفِ قشنگي ست بينِ ما وقتي،           شبيه عشقِ غم‌انگيزِ جيرجيرك‌هاست

گذشت كودكي و اسمِ كوچكم حالا،                  كنارِ اوّلِ اسمِ تو روي بُرجك‌هاست!

عادل حیدری

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:23  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. این هم غزلی از مهدی آل ابراهیم که به سعدی بسیار علاقه دارد. نقد فراموش نشود.

ای روسری‌ات تورِ سرافرازی‌ها                        خوابیده سرش بر سر طنّازی‌ها
لب‌های تو را دیدم و افتاد دلم                            در قافیه‌ی تنگ هوس‌بازی‌ها
چشمی که دلم ذوب ز نگاهش شد و ریخت           در قالب و ابعاد غزل‌سازی‌ها
اندام تماشایی و موزون تو داشت                      برجسته ترین نوع فضاسازی‌ها
در یاد من از لهجه‌ی دل‌چسب عسل                   استاد سخن آمد و شیرازی‌ها
مهدی آل ابراهیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:52  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. بخوانید غزلی از سلیم غلامی که البتّه از غزل های دیگرش قوی تر نیست!

هر کجا رفتم سخن از بند و از صيّاد بود                  ترس همواره به دنبال من ِِ آزاد بود
کوله‌بار عشق را برداشتم، راهی شدم                     انتهای مقصد من ناکجا آباد بود
آسمان حتّی مجال گريه را از من گرفت                  با وجود اين که چشمم ابر صد فرياد بود
کوه‌کن هرگز نبودم تا روم در قاف عشق                آن که تيشه بر دل اين کوه زد فرهاد بود
راه را از هر طرف رفتم بيابان بود و بس               زندگی، آواره بودن در مسير باد بود
گاه سرکش آتشم گه سر به زیر آبشار                     در من ِ ديوانه جمع مطلق اضداد بود
می دويدم بلکه آرامش بگِيرم... حيف شد                هر کجا رفتم سخن از بند و از صيّاد بود
سلیم غلامی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:48  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. این هم دو شعر از شاعر تقریباْ تازه کار انجمن آقای فروزنده. به امید اشعار خوب ایشان بخوانید و نقد کنید.

با عرض سلام خدمت جناب دکتر صفّار
این اوّلین تجربه‌ی شعر سپید من است! البتّه نمی‌دانم اصلاً می‌شود به این  دل‌نوشته‌ها شعر اطلاق کرد یا نه؟ یا حتّی اگر شعر هم باشد در حدّ واندازه‌ی وبلاگ شرابستان باشد، امّا در حدّ وظیفه‌ای که به عنوان کوچک‌ترین عضو انجمن شعر خانه‌ی هنرمندان شهرکرد دارم، واجب دانستم که به فرمایش شما چند قطعه شعر آماده کنم. با تشکّر، حسین فروزنده‌ی هفشجانی.

ساعت چند است؟
شاید شب از نیمه هم گذشته باشد.‏
پرده‌های عبوس اتاقم تابلوی ورود ممنوع نور ماه
این جا همه خوابند.
کسی نیست که به من بگوید ساعت چند است.‏
چشمان درشتم ریز شده،
اما جز آونگ ساعت بدمست که مدام چپ و راست می شود، نمی‌بینم.‏
برمی‌خیزم.
با چشمانی پف‌کرده در آیينه تنها به تب‌خال بزرگ لبم خیره شده
امّا دیگر فرقی نمی‌کند ساعت چند است.‏
حالا صبح است.‏

ثانیه‌ها با شتاب در آغوش مرگ،
و روزها در التهاب غروب٬ بین رفتن وماندن،
اگر قیامت فردا باشد،
فرصتی نیست.
و ما به گل‌های مصنوعی دل خوش کرده‌ایم.

آن شب  که آيینه‌ها یکی‌یکی می‌شکست،
از جسم آيینه شکسته‌تر قلب سنگ‌ها بود.
نمی‌دانم چرا دست ترک این عادت نمی‌کند؟

این هم یک غزل:‏

برف آمده و شهر غزل رنگ سپید است                     از قافیه، آهنگ تپش نیز پریده است
دست چه کسی بود که بر بوم سیاهی                         تصویر ز یک ماه کشیده که خمیده است؟
انگار در آغوش مه‌ ای گم‌شده‌ ماهم                          گویا که مه‌تاب به خود پیله تنیده است
یک رعشه٬ شکست بال خیالم، منم وباز                     آهوی خیالی که از این شهر رمیده است
سرگیجه گرفتم شب و مه٬ عشق٬ خیالات                    این برف کجا بود وچرا شهرسپید است
این کوچه هنوزم ز من  و توست٬ علی چپ                 برخیز برو تا  کسی از ما نشنیده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:45  توسط غلام‌رضای صفّار  |