تبليغاتX
شرابستان

شرابستان

آینه‌ی انجمن شعر خانه‌ی هنرمندان شهرکرد

درود. این هم شعری از دکتر غلام‌رضای خواجه‌علی که در نشست دیروز انجمن فرصت نشد بخوانند و در نشست بعدی خواهند خواند!‏
‏(برای آن بلای خانمان‌سوز‎(‎
باز روباه و کلاغ و من و آن تکـّه‌پنیر            باز مسجد و چراغ و من و آن خانه‌خمیر
باز آبستن شهر، درد می‌زاید و درد               وای از بچّه‌ی درد، بچّه‌ای با دل ِ پیر ‏
پیر ِ افسانه‌ی شهر، شهر ِ بیزار و نزار          پیر ِ افشانه‌ی زهر، زهر و تزریق و کهیر
پهلوانی ِ مرام، زخمی ِ کافه‌ی دود                دود و سرپنجه‌ی شیر، درد و یک نعره‌ی زیر
شیر بازار سیاه، جنگلــی نیست که بود          فندکش را زده‌اند، آتشی‌های کویر
سخت دریازده‌اند، ساحلی‌های نهنگ             تیک و تاکی چه ضعیف، می زند نبض و چه دیر!‏
آی روباه ِ کلاغ، چینه دانت پـُر ِ چیست؟        خاک ِ یک چشم و چراغ، یا که خاکستر ِ شیر؟!

غلام‌رضای خواجه‌علی
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 0:53  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. این هم شعری از خانم کوثر فرهادی، شاعر 17 ساله‌ی انجمن که اگر خوب به حرف‌ها و نقدها گوش کند، قطعاً به زودی شاعر خوبی خواهد شد. شعرش را بخوانید و نظر دهید.

اين جا
‏ در آسمان چشمانم ابرهايى هستند
‏ كه از پس قطره‏هاشان رقص تو را به نظاره نشسته‏اند در باد
‏ كه ناموزون مى‏كند دامان بلندت را و تو با باد مى‏روى
‏ و چشمان بارانى من ياراى ميزبانى ابرها نيست
‏ به خواب مى‏روند.‏
‏ امّا تو باز آمدى و شالت را كه بر شاخه‏ها گره خورده بود و برق مى‏زد، برداشتى
‏ و نگذاشتى كه از بوى عطرش سرمست شوم
‏ به پايان بى‏نهايت‏ها رفتى
‏ و چشمان بارانى من مى‏ديد تو را
‏ در حالى كه تو حتّى برنگشتى
‏ به ياد بازى هاى كودكانه جاهاى گام‏هايت را بشمارى
‏ و بفهمى كه چه قدر از من دور شده‏اى
‏ تا من دمى چشمانت را كه مى‏دانم عارى از اشك بود نظاره كنم
‏ و فرياد زدم
‏ بايست ...‏
‏ تا لحظه‏هاى پُرالتهاب شعرم را، اشكم را و قلمم را تقديمت كنم
‏ امّا صدايم در هق‏هق گريه‏هايم گم شد
‏ و تو رفتى
‏ دوباره افكار مبهم و چراهاى كوچك و بزرگ در پشت سياهى پلك‏هايم
‏ وادارم مى‏كنند تا خودم را از دامان آبى آسمان بيرون بكشم
‏ و صبحم را اين بار زيبا آغاز كنم
‏ اين بار مى‏خواهم با آن كفش‏هاى كتانى سه سال پيشم
‏ - آرى همان هديه‏ى برادرم - به مدرسه بروم
‏ آه امروز چه روز خوبى است!‏
‏ پيرمردى كه ملتمسانه نگاهم مى‏كند
‏ تا باز هم آب جوش بگيرد
‏ به شرط جارو كردن سنگ‏فرش جلوى خانه‏مان حتّى
‏ كم ولى زيبا ببينم
‏ و برق ماشين هم‏سايه كه ترغيبم مى‏كند
‏ كفش‏هايم را اگر چه.‏
‏ با آن كه تند و سريع مى‏رفتم امّا درياى ذهنم تكان نمى‏خورد
‏ امّا صداى دل‏خراش مردى كه مى‏خواهد كفش‏هاى مردم را براى ابتداى روز كارى واكس بزند.‏
‏ خواستم كفش‏هايم را واكس بزنم تا حدّاقل چند ثانيه آرام شوم
‏ امّا ...‏
‏ امّا هنوز هم امروز روز خوبى است!‏
‏ من در جواب تعارف دوستانم براى سواره‏روى، هواى خوب را بهانه كردم
‏ و بعد يك بليت خريدم و رفتم
‏ در حالى كه دست‏هاى سرخم پناهى نداشتند
‏ تا حتّى دانه‏هاى ريز برف روى مژه‏هايم را بردارم
‏ و ببينم كه پيرمرد چه گونه به آن پسربچّه نان گرم سنگك تعارف مى‏كند
‏ دنياى من خوب است، مى‏دانم!‏
‏ آفتابم را شكار كنم
‏ و پيوسته نفرين بر معماران ساختمان‏هايى كه نمى‏گذارند
‏ حالا خانه‏هاى كاه‏گلى
‏ تك و توك
‏ در بين راه
‏ تنها اميدم براى گرم شدن است
‏ و شادى ديدن لب‏خند كودكى حتّى براى يك لحظه
‏ و ناراحتى سُر خوردن مردى روى يخ‏هاى خيابان
‏ آن هم براى يك‏لحظه
‏ شادى من هنگام گذار اتوبوس‏ها،
‏ من يك نگاهم به نقّاشى‏ها و نوشته‏هايشان و يك نگاهم به كفش‏هايم
‏ حالا هزاران چشم كفش‏هايم را مى‏ديد
‏ آه امروز چه روز خوبى است!‏
‏ و دوباره رنگ‏هاى تكرارى سنگ‏فرش خيابان
‏ پيش‏زمينه‏ى رنگ كفش‏هايم كه هنوز برايم تكرارى نشده بودند.‏
‏ و حالا مادرم روى تاول‏هاى پايم پماد مى‏زند
‏ دنياى من خوب است مى‏دانم!‏
‏ من در دامان آبى مادرم به خواب مى‏روم
‏ و صبح دوباره خودم را از دامان آبى‏اش به سختى جدا مى‏كنم

‏ كوثر فرهادى

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 0:40  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود بر ادب‌دوستان گرامی. این قدر دوستان و شاعران انجمن خانه‌ی هنرمندان شهرکرد، با وجود این که شعرهای زیبایی دارند، تعلّل و شاید تنبلی کردند و شعرهایشان را برای وبلاگ خودشان نفرستادند که دل ِ نازک شاعران شهر بابک کرمان به حال ما و وبلاگمان سوخت و کباب شد و چند شعر برایمان فرستادند و حتّی حاضر شدند فداکاری کنند تا ما شعرها را به نام شاعران انجمن خودمان در وبلاگ بگذاریم!!! آی شاعر باغیرت انجمن! «بیار آن چه داری ز مردی و زور!» من از این دوستان سپاس‌گزای می‌کنم و ضمن این که کاملاً به ایشان حق می‌دهم، شما را مهمان یادداشت‌های گزنده و شعرهایشان می‌کنم. (البتّه شایر خوانندگان را فقط مهمان شعر ایشان می‌کنم!) بخوانید!
 ‏
با عرض سلام خدمت دكتر صفار. من و چند تن از هم‌كاران نيكوكار و خيرانديشم تصميم گرفتيم چند غزل به عنوان زكات به وبلاگ مستحق و قحطي‌زده‌ی شما كمك كنيم. شا مي‌توانيد اين اشعار در صفحه‌ی نخست وبلاگ با نام يكي از شعراي انجمن درج كنيد و تا زمانی که شعرای شما به رحم بیایند و شعر ارسال کنند پایدار بماند ... .:

روزها نام تو از بر می‌کنم                      بي تو هر شب ديده را تر می‌کنم
تا که هر فصلت نصيب من شود               روزگار غصّه را سر می‌کنم
شام‌هاي تيره را با چشم تو                     روشن هم‌چون ماه و اختر می‌کنم
با من از رفتن مگو اي مهربان               رفتنت را روز محشر می‌کنم
اي بهانه‌هاي من در بي‌کسي                   با تو تنهايي رو پر پر می‌کنم
(علي يزداني)

-------------------------------------------------------------------------------------

براي سقط جنينى كه از تو در من ماند          چه مانده؟- قابله‌هايى كه چشمشان كور است!
كجاست فرصت ترميم مردى از آهن            كه گرچه «گَرد» شده از تو، باز مغرور است؟
دلم براي كسى، ناشناس مى سوزد               كسى كه در تو مداوم،غريب و منفور است؛
كسى كه تو،‏ همه، ميدان ديد اويى، حيف!      هميشه از دل ميدان ديد تو دور است؛
كسى كه سهم تو را يك بهشت می‌خواهد        و سهم او همه‌ساله جهنّم گور است؛
كسى كه خنده در او عادتي فراموش است      و كودكانه به يك خنده‌ى تو مسرور است!
كسى كه بنده‌ى «بانو- خدا»ى جبّارى است    و مؤمنانه به اين افتخار مجبور است!
كسى كه روزنه‌هايش به نور مسدود است      و نامش، آن چه يدك می‌كشى فقط،«نور» است
(مهدى نوربخش)‏

-----------------------------------------------------------------------------------------------------
اين زندگی مجال به عاشق نمی‌دهد                جز فرصت زوال به عاشق نمی‌دهد
هنگام سهم‌بندی خوبی زندگی                       يک درصد احتمال به عاشق نمی‌دهد
در فکر يک سفر به ديار توام ولی                 انديشه‌ها که بال به عاشق نمی‌دهد
اين روزها خساست اين شهر غربتی              يک پلک هم خيال به عاشق نمی‌دهد
شايد حضور گرم تو بار آورم کند                  اين نامه‌ها که حال به عاشق نمی‌دهد
گفتی چرا اسير غم زندگی شدم                     چون فرصت سؤال به عاشق نمی‌دهد
فرزند شعر حافظم و پير سرنوشت                معشوقه را که فال به عاشق نمی‌دهد
(حامد نوردی)

-------------------------------------------------------------------------------------

قابلی نداره:‏
‏[نمی‌دانم اسم شعر است یا ...؟! به هر حال خدا از بزرگی کمتون نکنه! - صفّار]‏

ميان خاطره‌هايم
کسي قدم می‌زند که
توان پاهايش را
به دستانش سپرده است
و حالا که به جاده
نيم‌راه
به باريکه‌اي از زمان رسيده
ديگر به خودش هم فکر نمی‌کند
تو که از روز اوّل
کمر همّت را بستي
تصوّر بستن نارنجک را کرده بودي
خيال پيچيدن ياس
به دور پايت
زماني که
برايت کيلومترها
سينه‌خيز تجويزکردند
يک به يک گام‌هايت را
شماره کردي
مبادا يک قدم از زندگي‌ات را
زير پاي اين همه آدم
جا بگذاري
اين ... لعنتي
آن قدر سيگار آلماني فرستاد
که ده سال بعد
تولّدت را
رودخانه راين جشن گرفت
حالا اگر به خودت هم فکر نمی‌کني
با شمارش آن گام‌ها‏
ده سالي جلوتري
گفته بودم
اين دست‏‌ها را براي دويدن
آفريده اند.
(روح‌الله نور موسوی)‏

------------------------------------------------------------------------------------------------------
دل‏‌خسته‌ام از این تفکّر‌های بی درد                    ای زخم خوب خانگی برگرد برگرد!
یادش به خیر آن روزهای دل تپیدن                   وقتی کبوتر در نگاهم لانه می کرد
از بس که با پاییز گشتم باورم شد                     یک روز دریای دا هم می شود زرد [؟!]‏
قد می کشد از بین بیداری و خوابم                    تصویر نعشی، شکل من در جاده‏‌ای سرد
چیزی به پایان دلم باقی نمانده                         پایان تلخ عابری تنها و ول‌گرد
یک عمر داغ عاشقی‌مان کشت، امّا                  می‌سوزد عشق از حسرت تکرار یک درد
نجمه نوروزی (گراش)‏

--------------------------------------------------------------------------------------

اینم یک مثنوی از خودم:‏

تار شكسته‏‌ی من در سينه نــــــــاز می‌كرد       دستان كوچك تو تعمير ســـــــــازمی‌كرد
ديروز مانده بودم بــــا دردهـــــاي بيشم          امروز خسته از اين تعبير خواب خويشم
غمگين تر از قناري در پشت ميله‌هايم            در وصف غربت خود آواز می‌سرايم ‏
در باغي از غزلها بي پرده می‌نويسم              شايد كسي بخواند اين شعر‌هاي خيسم
شايد جوانه‌هايم بعد از غروب سر زد             باران گرفت روزي بـــا صد ترانه در زد
امروز می‌نويسم هرچه ز دل برآيد                 فردا جوانه‌هايم شايد ز گل در آيد

عبّآس یوسفی (بی کس)‏

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:22  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. چند تن از اعضای انجمن لطف کرده و اشعارشان را که در نشست اخیر انجمن شعر خانه‌ی هنرمندان خوانده‌اند، ارسال کرده‌اند که تقدیم می‌کنم. هم‌چنان منتظر خواندن شعرهای خوب دیگر شاعران انجمن در وبلاگ خودشان هستیم، اگر اندکی همّت و لطف کنند! (به خود البتّه!) نقد و نظر فراموش نشود.

یادآوری بسیار مهم: دوستان و مهمانان گرامی! حتماً به نخستین مطلب این وبلاگ یعنی: «و سرانجام شرابستانی هم...» که درباره ی شروط  نشر شعر در این وبلاگ است، نگاهی بیندازید تا سوءتفاهمی ایجاد نشود!

یادآوری مهمّ دیگر: تنها نظر عزیزانی نمایش داده می‌شود که ضمن رعایت ادب و حرمت دیگران، به طور کامل خود را معرّفی فرمایند یا اگر به هر علّتی خود را معرّفی نمی‌کنند، طوری ابراز نظر کنند که حرمت دیگران رعایت شود. لطفاً توجّه فرمایید. (اصولا نظر کسی که شهامت معرّفی خود را ندارد، ارزشی ندارد.)


‏ دیری است شوق پـرزدنی نیست در سرم‏        من یك پری كـــوچكـــم، امّا نمی‌پـــرم
غمگینم آن قدر كه فـــروغم به شعر خواند      غمگیـن‌ترم از ایـن كه: نكردنـد بـــاورم!‏
حس می‌كنم كه جز قفسی سرد و تیره نیست،    پیراهنی كــه تنگ گــرفته است در بــرم
تــو بی قراری از لب ایـن رود بگــذری           من نــا گـزیـرم از دل ایـن رود بگــذرم
بی مقـصدی به راهم و؛ بی قایـقی به آب         دریـا! بــایـســت نی  لـبـكـم را بیـــاورم
                                                                                       پری‌سای جعفری
اگر لبان تو این گونه چون انار نمی‌شد           کسی به وسوسه‌ی چیدنش دچار نمی‌شد
وچشم تو همه‌ی شهر را عذاب نمی‌داد           اگر سیاه نبود و اگر خمار نمی‌شد
میان این همه آهوی رنگ رنگ چه می شد     غزال کوچکم امسال هم شکار نمی‌شد؟!‏
چه قدر بی تو غزل‌های من قشنگ نبودند         چه قدر بی تو زمستان شد و بهار نمی‌شد
اگر که باده‌ی نابی نبود و شاخه نباتی              که خواجه حافظ شیراز ماندگار نمی‌شد!‏
تو را خدای بزرگی سروده است که بی شک     اگر بزرگ نبود آفریدگار نمی‌شد
                                                                                    پری‌سای جعفری
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
‏باید که حال دلم را عوض کنم                   احوال فال دلم را عوض کنم
امثال سال من از یاد رفته‌اند                    رفتم که سال دلم را عوض کنم
دیدم به روز شدن کار مشکلی ست            تا اتّصال دلم را عوض کنم
باید پس از گذر از روزْمَر ِّگی                  ‏«قحط الرّجال» دلم را عوض کنم
رفتم به خانه‌ی دستان و شهر شعر           شاید روال دلم را عوض کنم
از آن نوادر دوران که نیستم                  هندوی خال دلم را عوض کنم
عقلم به نابغه‌ها قد نمی‌دهد                    تا «بی خیال دلم» را عوض کنم
این کهنگی زبان هم شنیدنی ست            حیف است حال دلم را عوض کنم
مرشد چه توصیه‌ها کرد و من هنوز        ماندم که «دال» دلم را عوض کنم؟‎!!‎
                                                                           دکتر غلام‌رضای خواجه‌علی
‏(به غزل بانوی خانه‌ی سالمندان)‏
کشتی شکسته‌تر از هر غزل، منم‏          قلب شکسته‌ی ضرب‌المثل منم
تنها‌تر از شب و دریا و مرگ قو            از یاد رفته‌ی دور از محل، منم‏
شاید گناه من از مادرانگی ست             نوزاد عاطفه‌ها در بغل، منم‏
ممنوعه‌های حریمم شکسته شد            پس لرزه‌های بجا از گسل، منم‏
منظومه‌های دلم را شنیده‌ای                 خورشید ِ ماه و زمین و زحل، منم‏
در شب نشستن من را ندیده‌ای؟            خورشید شب‌زده‌ی بی مثل منم
راحت چه مسئله‌ای پاک می شود         آن جا که مسئله یا راه حل منم
سنجاقکم، گل و چادرنماز و عطر         انگشتری که ندارد بدل، منم‏
شاید محاصره‌ام زود بشکند                تسلیم ساده‌ی دل در عمل، منم‏
نــه باد شرطه ... نه دیدار آشنا           کشتی شکسته‌ی بیت الغزل، منم‏
                                                                           دکتر غلام‌رضای خواجه‌علی

-------------------------------------------------------------------------------------------------------
(پنج دوبیتی)‏

هوا هر روزه بد از روز ديگر                خطا پشت خطا‌ها می‌زند سر
تحمّل هم دگر از دست رفته                   نمی‌دارد كسی اين نكته باور‏

دگر اين روزها را آدمي هست ‏              به فكر ديگران و خود كمي هست
همه خودشيفته، فكر پريشان ‏                يقين دارم درون دل غمي هست

نواي ما پر از اندوه و درد است ‏            ‏«هوا بس ناجوان‌مردانه سرد است»‏
اميد هم‌دلي می بايد و نيست                  تمام شهر ما خالی ز مرد است‏

تمام زخم‌هايم درد دارد ‏                       نشان از حرف‌های سرد دارد‏
اميدي نيست تا از خود بپرسم                چرا اين شهر ما نامرد دارد

كسي به فكر اين ما و شما نيست ‏        زند فرياد گويد حق ما نيست
ندارد كس شهامت تا بپرسد ‏               جواب مهرباني‌ها جفا نيست
                                                                                      محمّد فرامرزی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:16  توسط غلام‌رضای صفّار  | 

درود. سه شعر زیر را اعضای انجمن برای نشر در وبلاگ ارائه کرده‌اند. نقد و نظر شما در به‌بود کار ایشان مؤثّر خواهد بود. هنوز منتظرم دیگر اعضای انجمن و شاعران خوب آن، از پیله‌ی تنهایی خود بیرون می‌آیند و شعرشان را برای نشر در وبلاگ آماده می‌کنند یا نه؟! (نمی‌گویم تنبل هستند!!!)‏

شعر نخست، غزلی از خانم فعّال است و نشانه‌ی پیش‌رفت خوب او. اگر چه تقریباً این سبک گفتن، کنار گذاشته شده، امّا به هر حال برای ایشان خوب است و بسیار جای تشویق دارد. ایشان خیلی آهسته‌آهسته در حال پیش‌رفت است!‏

ساعت گذشته از سر شب مثل من كه آب،
ديگر گذشته از سر شعرم ، خودم و خواب،
مي‌ديدم از تو غزل مي شود تنم
هي شعله مي كشد كه تو حافظ شوي و تاب،
بر گيسوان پر از جام من دهي
امّا دريغ كه در حسرت شراب،
هذيان چشم‌هاي تو را عادتم شده
صد‌ها غزل چكيده و انگار در كتاب،
هر شب كه نيستي غم من با ملافه‌ها،
محكم گرفته است تنم را به رخت خواب
خاموش مي شوند همه شیشه‌ها و من، (یا: ...شیشه‌های شهر‎(‎
مثل هميشه مانده به دل حسرت جواب‎!‎

سمیّه‌ی فعّال

---------------------------------------------------------------------------------------

آقای آل ابراهیم چند وقتی بیش‌تر نیست که کار شعر را شروع کرده. خیلی هم دوست‌دار سعدی است! در غزل‌هایش هم به او نظر داشت؛ امّا حالا تقریباً از آن زبان فاصله گرفته. این از کارهای آغازین اوست.‏

کشته‌هاشان انباشته
مردگانی که فریاد می‌دارند بر آسمان
دور از افق
جنایت پاییزی از برگ‌های پرخاش‌گر رنگ می‌بازد
و آن دورتر‌ها‏
بازمانده‌ی کهن‌سال
که غرور سبزش را در شکنجه‌گاه سرما به کبودی مطلق باخته
سرو پریشانی را مانَد که در باد
دست و پا زنان، مردانه پای‌داری می‌کند
شاید آزاده‌تر از کوه در سایه‌کشان بی‌مهری
اکنون در کرانه‌ی این آبی تیره‏
کلاغ‌های سیاه بر سر مردار زمین
بهاری دل‌انگیز را به میهمانی می‌خوانند
در سمفونی دور و نزدیک قار قار ‏
زیر و بم
ساده و صمیمی
مانند سکوت
و من
نقطه‌ای در تکراری‌ترین سرنوشت طبیعت
در حلقه‌ی دست‌های گره‌شده در جیب
هم‌دوش شانه‌های بالاانداخته
و هم‌پای قدم‌های تردید در لرزش زانوان
با خش‌خش‌های زمینی، هم‌نوایی می‌کنم
شاید این همه کافی ست تا بگویم‎:

پاییز هنوز زیباست
...‏ من کلاغ‌ها را دوست دارم‏

مهدی آل ابراهیم

----------------------------------------------------------------------------------------------------------
آقای شهریاری چند هفته است که می‌آید انجمن. این کار هم؛ همه چیز هست جز شعر!!! فقط برای تشویقش گذاشتمش. ‏ایشان باید خوب خوب مطالعه کند. تعارف بردار نیست.

چرا این گونه خوش‌حالی؟
برای چه تو می‌خندی؟
مگر می‌خانه‌ها باز است؟‏
مگر آن ساقی عاشق
که از باب وفا آمد،
شراب زهرگینش را
به کامت هم‌چو اهریمن
فرو نبرد؟
سخن از عشق بود
و گه‌گاهی ز شور و گاه از مستی
نه از ضجّه ٬ نه از خون و نه از یاغی
چه شد ساقی؟ ورق برگشت‏
به سان آن سکندر نام مقدونی‏
و یا شاید به چنگیز مغول‌خانی
بدادی آن چه که جم داد
بدادی آن چه که نیکان به ما دادند
و ما امروز حیرانیم و سرگردان
و گه‌گاهی که آن یاغی
فرود آمد از آن تخت شهنشاهی
و در بالانشینی‌ها‏
بگفت از ساغر و بادی
بکن از گوش خود بیرون
که نوشیدن ز آن می را تو نتْوانی
بده آن می، به به‌به‌گو
بده آن می، به چه‌چه‌گو
که عقل‌ خویشتن را
به سان روسپی‌ها
بدادندش به ارزانی!

محسن شهریاری

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:50  توسط غلام‌رضای صفّار  |