درود بر ادبدوستان گرامی. این قدر دوستان و شاعران انجمن خانهی هنرمندان شهرکرد، با وجود این که شعرهای زیبایی دارند، تعلّل و شاید تنبلی کردند و شعرهایشان را برای وبلاگ خودشان نفرستادند که دل ِ نازک شاعران شهر بابک کرمان به حال ما و وبلاگمان سوخت و کباب شد و چند شعر برایمان فرستادند و حتّی حاضر شدند فداکاری کنند تا ما شعرها را به نام شاعران انجمن خودمان در وبلاگ بگذاریم!!! آی شاعر باغیرت انجمن! «بیار آن چه داری ز مردی و زور!» من از این دوستان سپاسگزای میکنم و ضمن این که کاملاً به ایشان حق میدهم، شما را مهمان یادداشتهای گزنده و شعرهایشان میکنم. (البتّه شایر خوانندگان را فقط مهمان شعر ایشان میکنم!) بخوانید!
با عرض سلام خدمت دكتر صفار. من و چند تن از همكاران نيكوكار و خيرانديشم تصميم گرفتيم چند غزل به عنوان زكات به وبلاگ مستحق و قحطيزدهی شما كمك كنيم. شا ميتوانيد اين اشعار در صفحهی نخست وبلاگ با نام يكي از شعراي انجمن درج كنيد و تا زمانی که شعرای شما به رحم بیایند و شعر ارسال کنند پایدار بماند ... .:
روزها نام تو از بر میکنم بي تو هر شب ديده را تر میکنم
تا که هر فصلت نصيب من شود روزگار غصّه را سر میکنم
شامهاي تيره را با چشم تو روشن همچون ماه و اختر میکنم
با من از رفتن مگو اي مهربان رفتنت را روز محشر میکنم
اي بهانههاي من در بيکسي با تو تنهايي رو پر پر میکنم
(علي يزداني)
-------------------------------------------------------------------------------------
براي سقط جنينى كه از تو در من ماند چه مانده؟- قابلههايى كه چشمشان كور است!
كجاست فرصت ترميم مردى از آهن كه گرچه «گَرد» شده از تو، باز مغرور است؟
دلم براي كسى، ناشناس مى سوزد كسى كه در تو مداوم،غريب و منفور است؛
كسى كه تو، همه، ميدان ديد اويى، حيف! هميشه از دل ميدان ديد تو دور است؛
كسى كه سهم تو را يك بهشت میخواهد و سهم او همهساله جهنّم گور است؛
كسى كه خنده در او عادتي فراموش است و كودكانه به يك خندهى تو مسرور است!
كسى كه بندهى «بانو- خدا»ى جبّارى است و مؤمنانه به اين افتخار مجبور است!
كسى كه روزنههايش به نور مسدود است و نامش، آن چه يدك میكشى فقط،«نور» است
(مهدى نوربخش)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
اين زندگی مجال به عاشق نمیدهد جز فرصت زوال به عاشق نمیدهد
هنگام سهمبندی خوبی زندگی يک درصد احتمال به عاشق نمیدهد
در فکر يک سفر به ديار توام ولی انديشهها که بال به عاشق نمیدهد
اين روزها خساست اين شهر غربتی يک پلک هم خيال به عاشق نمیدهد
شايد حضور گرم تو بار آورم کند اين نامهها که حال به عاشق نمیدهد
گفتی چرا اسير غم زندگی شدم چون فرصت سؤال به عاشق نمیدهد
فرزند شعر حافظم و پير سرنوشت معشوقه را که فال به عاشق نمیدهد
(حامد نوردی)
-------------------------------------------------------------------------------------
قابلی نداره:
[نمیدانم اسم شعر است یا ...؟! به هر حال خدا از بزرگی کمتون نکنه! - صفّار]
ميان خاطرههايم
کسي قدم میزند که
توان پاهايش را
به دستانش سپرده است
و حالا که به جاده
نيمراه
به باريکهاي از زمان رسيده
ديگر به خودش هم فکر نمیکند
تو که از روز اوّل
کمر همّت را بستي
تصوّر بستن نارنجک را کرده بودي
خيال پيچيدن ياس
به دور پايت
زماني که
برايت کيلومترها
سينهخيز تجويزکردند
يک به يک گامهايت را
شماره کردي
مبادا يک قدم از زندگيات را
زير پاي اين همه آدم
جا بگذاري
اين ... لعنتي
آن قدر سيگار آلماني فرستاد
که ده سال بعد
تولّدت را
رودخانه راين جشن گرفت
حالا اگر به خودت هم فکر نمیکني
با شمارش آن گامها
ده سالي جلوتري
گفته بودم
اين دستها را براي دويدن
آفريده اند.
(روحالله نور موسوی)
------------------------------------------------------------------------------------------------------
دلخستهام از این تفکّرهای بی درد ای زخم خوب خانگی برگرد برگرد!
یادش به خیر آن روزهای دل تپیدن وقتی کبوتر در نگاهم لانه می کرد
از بس که با پاییز گشتم باورم شد یک روز دریای دا هم می شود زرد [؟!]
قد می کشد از بین بیداری و خوابم تصویر نعشی، شکل من در جادهای سرد
چیزی به پایان دلم باقی نمانده پایان تلخ عابری تنها و ولگرد
یک عمر داغ عاشقیمان کشت، امّا میسوزد عشق از حسرت تکرار یک درد
نجمه نوروزی (گراش)
--------------------------------------------------------------------------------------
اینم یک مثنوی از خودم:
تار شكستهی من در سينه نــــــــاز میكرد دستان كوچك تو تعمير ســـــــــازمیكرد
ديروز مانده بودم بــــا دردهـــــاي بيشم امروز خسته از اين تعبير خواب خويشم
غمگين تر از قناري در پشت ميلههايم در وصف غربت خود آواز میسرايم
در باغي از غزلها بي پرده مینويسم شايد كسي بخواند اين شعرهاي خيسم
شايد جوانههايم بعد از غروب سر زد باران گرفت روزي بـــا صد ترانه در زد
امروز مینويسم هرچه ز دل برآيد فردا جوانههايم شايد ز گل در آيد
عبّآس یوسفی (بی کس)