درود. با غزلی از جناب سیّد اصغر صالحی در خدمت شما هستم. پس از لذّت! نقد بفرمایید.
سياهمست و غزل بر لب و سهتار به دست (1) بگير دست مرا نازنيننگار! به دست
به صد اميد به دستت گرفتهام، چونان پيالهاي كه گرفته است يك خمار به دست
در اختيار مني و چه قدر دشوار است، مهار وسوسهي كودكي انار به دست!
شبيه قاصدكي با نسيم مي روي و، نه احتياج به پا داري و نه كار به دست
هزار دسته گل اين دل به آب داد، ولي از آن هزار، دو چندان نشسته خار به دست
سرت بلند كه سرچشمهي پريشاني است و بر فراز دو تا كوه آبشار به دست
آهاي! لعبت ابرو به بند! عاشق تو، از اين به بعد، جواني است ذوالفقار به دست!
براي باختن، آن هم به تو، چه بايد داشت؟ دلي شكسته گرفتم در اين قمار، به دست
(1) جناب حافظ فرموده است: پيرهنچاك و غزلخوان و صراحي در دست...
