تبليغاتX
شرابستان

شرابستان
 
قالب وبلاگ

و گسل از همین جاده شروع شد...
که هذیان واژه های مرا تا مرز جنون برد
و شانه های مرا در اضطراب خاموشی لرزاند
نگرانم
مثل خانه ی متروکی
که با صدای پای هرانسانی فرو می ریزد
نگران، هم چون امام زاده ای
دل خوش به هدایت مجانین
نگرانم
برای خودم
برای تو
وبرای خاطرات مشترکمان
که برف را تجربه نکرد.

کوثر فرهادی

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:11 ] [ اعضای انجمن ]
رفتن
انهدام تندیس خدایان است
در پسا پیدایش پیامبری پیر
و یا تداعی تزلزل
در چشم های آهویی رمیده از هجوم انسان ها
راز رفتن را باید از راه پرسید
و پرستویی که جفتش را
میان تکیدگی و تکدر قلب هایی رها کرده است
که فکر می کنند از عشق لبریزند
از خاطره لبریزند
و از هیچ لبریزند
من، خوشه انگوری که کوبش تجربه های تلخ
رازدار بغض های منجمدم کرد
زیر پلک بزم های "امروز کجا ببینمت؟"
برای فروغ گریستم
برای برادرم گریستم
و برای پیامبری خسته از قومی نانجیب
پیامبری که راز رفتن را خوب می فهمد.
_
در رگ هایم
هیجانی از پک زدن بر سیگار
و توسل به سکوتی مندرس
وزیدن گرفته است
سوگند به تثلیث زندگی ام:
کلمه
مادر
خاموشی
و همه این هاست که مرا به رفتن مجاب می کند
به جست و جوی آیه ای روشن
در میان کتاب های پیر
و کالبد هایی که از شهوت سرشارند.

کوثر فرهادی


برچسب‌ها: تندیس خدایان, گریستن برای فروغ, تثلیث زندگی
[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 9:25 ] [ اعضای انجمن ]

این تامه را برای تو می نویسم: زیبای پای تختم

گذشتن از هفت خان همیشه که قهرمان نمی خواهد زن.
پشت میز سنگر گرفته ام
و به عکس سید نگاه می کنم.
تا کسی بردم را اندازه نگیرد
شلیک کند...
گلوله سرش گیج می خورد
موج می گیردم و با خود ...
من یونسم که از پیامبری گریخته است
ارام بگیر زن
ببین غزل در رختخوابش زنده به گور شده است یا ...
کسی شبیه تو عربی می رقصد
کنترل را بردار
از این کانال بارها گذشته ام
مثل یونس که دل به دریا زد
آی آدم ها:دست و پا نزنید
آی آدم ها:همیشه که غرق شدن بد نیست
آی آدم ها:این زن مثل ماه شده است
گوشواره هاش
ستاره های طلایی
فیلمی از
(حیات وحش)
برنامه ی مورد علاقه ی من است وقتی که یونس می شوم
وقتی که دل به دریا می زنم
وقتی که موجی
توباید نهنگ قاتل من باشی
زیبای پای تختم
(عشق راز بقاست)

علی قائدی

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 10:40 ] [ اعضای انجمن ]

مادرم آهو بود،


پدرم پلنگ.

توی دل همین دشت های بختیاری

هی به دنبال هم می گذاشتند

اما هیچ گاه

پدرم دلش نمی آمد مادرم را بخورد!

تا این که یک روز آدم ها آمدند


آدم ها آمدند و  پدرم را کشتند


پدرم را کشتند و

مادرم برای همیشه

شیر سنگی شد!

علی قائدی

[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 10:58 ] [ اعضای انجمن ]
سلام

از شما ادب دوست گرامي دعوت مي شود به خواندن نوشته اي

در وبلاگ ناگهان هاي بي سببي با عنوان

مسمط دهقان سامانی در منقبت حضرت علی (ع)

تشريف بياوريد.

[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 9:42 ] [ اعضای انجمن ]

تصور کن گل های این اتاق را

که هر صبح با بوی یک ادکلن

شکوفیده می شوند

و هرشب بایک نت مسموم پیانو

پژمرده.

تصورکن

پنجره هایی را که مدت هاست پلک نزده اند

و رادیویی که در یک ساعت مقرر

به خواب می رود.

تصور کن

کسی در میان همه ي سطر های گذشته

زندگی می کند

عاشق می شود

می میرد

و بعدها در آخرین نوشته هایش می خوانی:

چه قدر غم انگیز است به عشق عادت کردن!


کوثر فرهادی

[ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ] [ 9:22 ] [ اعضای انجمن ]

سلام

از شما ادب دوست گرامي دعوت مي شود به خواندن نوشته اي در وبلاگ ناگهان هاي بي سببي با عنوان نقدي بر نقدي و شعري!

تشريف بياوريد.

[ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 9:45 ] [ اعضای انجمن ]

هر جا بودم در اشتياقت بودم


هر جا بودي، به اتّفاقت بودم!

چندي است در آرزوي اينم: اي كاش

آيينه ي كوچكِ اتاقت بودم!

عادل حيدري

[ یکشنبه سی ام مرداد 1390 ] [ 11:29 ] [ اعضای انجمن ]
جدی نگیر این حرف های از ته دل را                  این احمقِ تا خرخره درگیر در گل را
 
گفتم بخندم تا بفهمد درد یعنی چه؟                
اما به رویش هم نمی آورد ... یعنی چه؟!

زر می زند هر کس بگوید مرد یعنی مرد!            یک مرد پیدا کن ببینم "مرد" یعنی چه؟

پایین بکش از آسمان امشب خدایت را              باید بگوید آن چه با من کرد یعنی چه؟

اوّل حسابی با ملایک گشت جیبم را                 بعدش ولم کرد و "خودش" دزدید سیبم را!

حالا خودم هم آن چه می خواهم نخواهم شد    به هر دری که می زنم، آدم نخواهم شد

این بچه می خوابد، بریزد آبرویش را                  
قسمت کند - با هرکه می خواهد - پتویش را

تنهایی ام حکمی ست که من را بریده ست         شاید ورق ها را کسی از قبل چیده ست

با شعر هایم در خیابان راه افتادم                       این طور "گاهی" می رود تنهایی از یادم

دیوانه بودن ـ مثل تنهایی ـ ضرر دارد                    کبریت ـ اگر خاموش هم باشد ـ خطر دارد

می ترسم از حرفی که هی پشت سرم باشد       
این شعر بگذارید شعر آخرم باشد

خنجر زدند ـ از رو به رو ـ تا هفت پشتم را              درگیر کردم با در و دیوار مشتم را

هی تیر دارد می کشم تا مغز آجرها                    افتاده ام از پا ... به پایت ... دست دکترها

این جا دلم از هرچه بود و هست می گیرد           
سیگار دارد باز من را دست می گیرد

سیگار یعنی زندگی، سیگار یعنی مرگ               تکرار یعنی زندگی، تکرار یعنی مرگ

از "گوشی"ام که گوشه ای خاموش افتاده           
از این "جنازه" که پتو از روش افتاده

از "لرزش"ی که می رود هی روی اعصابم             از این که این شب ها به زور قرص می خوابم

از این "کتابِ" تا ابد یک گوشه افتاده                    ـ بر گردنم ـ از این گناه ظاهرا ساده

از "پنجره" که رو به چاه فاضلاباد است                  از "آینه" که پای چشمم گود افتاده ست

از بوی پای یک نفر که تخت خوابیده                     از این پتو که روی من ـ خوش بخت ـ خوابیده

از حرف های توی خواب هم اتاقی ها                   از پیش بینیِ محال "اتّفاقی ها"!

از این همه حالم/ به هم می خورد/ در را باد!        از چشم هایم زندگی بارید تا افتاد

جدی نگیر این حرف های از ته دل را                   
این احمقِ تا خرخره درگیر در گل را

یک قطره آب از هر چه گفتم در نمی آید               از دست من این شعر دیگر بر نمی آید

می ترسم از حرفی که هی پشت سرم باشد     
این شعر بگذارید حرف آخرم باشد!
محمود صالحي فارساني

[ دوشنبه دهم مرداد 1390 ] [ 9:57 ] [ اعضای انجمن ]

درود. چند شعر از دكتر خواجه علي را با عين يادداشتشان مي آورم. اميدوارم آروزي ايشان - كه از آن سوي دنيا عاشقانه قلبش براي انجمن و وبلاگش مي تپد - برآورده شود!


با سلام خدمت دکتر صفار عزیز و دوستان بزرگوارم،

با 5 "هایکو" و "سن ریو" در خدمتتان هستم. به امید آن که بحث روی این آثار، به "شرابستان" رونقی دوباره دهد.

1:
گل ها ی پژمرده

پشت چراغ قرمز،
دخترک پا به ماه

2:
بره آهو
به دنبال مادرش،
دود کباب

3:
سایه ای
آویزان از درخت،
پسر همسایه

4:
ماه
کم دارد،
امشب

5:
دستکشی
بزرگ تر از دستش،
واکسی

غلامرضاي خواجه علی

[ شنبه یازدهم تیر 1390 ] [ 9:40 ] [ اعضای انجمن ]

گلایه ی به جای دکتر خواجه علی از دوستان

صفار:

دوستان! سلام. آقای دکتر خواجه علی گلایه ای مطرح کرده بودند که گفتم حیف است در همان بخش نظرها باقی بماند. این جا با چند خط از حرف های خودم نوشتمش. اگر میل و حوصله داشتید، بخوانید و اگر جسارت نباشد، نظر هم بدهید! ببخشید.


به نام خدا

با سلام خدمت دکتر صفار عزیز و دوستان انجمن ادبی خانه ی هنرمندان شهرکرد
و با تبریک خدمت دوست عزیزمان آقای عسگری به خاطر موفقیت اخیرشان.
دوستان عزیز! از شما می خواهم که خبر زیر را بخوانید و بعد از آن اگر حوصله داشتید گلایه ی اینجانب را.
و اما خبر از سایت http://www.artehran.ir

از ميان شش نامزد دريافت جايزه ادبي طهران در ماه آذر، يك شاعر مورد تقدير قرار گرفت.

به گزارش روابط عمومي حوزه هنري استان تهران، دبير جايزه ادبي طهران در باره اين خبر گفت: با اعلام راي هيات داوران و از ميان راه‌يافتگان به مرحله نهايي ويژه آذر ماه نجمه بنائيان (بروجن)، رضا شيباني (تبريز)، رباب طاهري (آذرشهر)، وحيد طلعت (شاهين دژ)، علي عسگري (شهركرد) و اسد الله مظفري (استان بوشهر شهرستان جم) شعر سپيد علي عسگري (شهركرد) به عنوان اثر شایسته تقدیر معرفي شد.

محمدي با اشاره به پايان داوري داستان فصل پاييز افزود: برگزيدگان در بخش داستان فصل پاييز جايزه ادبي طهران، دوشنبه 11بهمن اعلام خواهد شد.

دبير جايزه ادبي طهران در ادامه خاطرنشان كرد: شعرهایی در این جشنواره پذیرفته خواهد شد که در جشنواره‌های دیگر شرکت نکرده و به تازگی سروده شده باشد و ياد آور شد حتما در ذيل آثار مشخصات هنرمند شامل آدرس، شماره تماس، سال تولد درج شده باشد. علاقه‌مندان براي شركت در جايزه ادبي طهران، مي‌توانند آثار خود را حداكثر تا تاريخ 28 هرماه به نشاني تهران،‌ خيابان شهيد احمد قصير (بخارست)،‌ خيابان دوازدهم، شماره 3 يا به پست الكترونيك info@tehranmah.ir ارسال كنند.

و اما گلایه ی من: دوستان عزیز انجمن! اگر چه جايزه ادبي طهران در آذر برگزيده نداشت، اما مورد تقدیر قرار گرفتن اثر سپید جناب آقای عسگری (که چند هفته پیش در همین وبلاگ شرابستان به نقد گذاشته شد و عنایت تعداد انگشت شماری از دوستان را نیز شاهد بود) باعث افتخار ماست. این در حالی است که عنایت و توجه بسیاری از دوستان (از جمله مجری و اعضای انجمن ادبی خانه ی هنرمندان شهرکرد) نسبت به شرابستان، روز به روز کمتر می شود. دلیلش چیست؟ نمی دانم. شاید به خاطر این که در جلسات انجمن، حضور فیزیکی ندارم و بسیاری از اتفاقات را شاهد نیستم. اما بیایید حداقل به آثار همدیگر در شرابستان، بیشتر بها دهیم. بیایید کمی از "منیت"هایمان کم کنیم و به اندازه ی یک "نظر"، فروتن باشیم. بیایید همان گونه که انتظار داریم دیگران روی آثارمان نقد و نظر بنویسند، ما نیز به همان شکل عمل کنیم. بیایید همان طور که به وبلاگ های شخصی مان توجه می کنیم، کمی هم به وبلاگی توجه کنیم که خانه ی مجازی مان است، نماد شعر استانمان است در دنیای مجازی، شرابستانمان است در دنیای حقیقی. بیایید! نگذاریم راکد بمانیم و گمنام بمیریم. بیایید (البته دور از جان همه ی شما) مرده پرست نشویم. آرزویم موفقیت روزافزون همه ی شماست. باز هم تبریک به دوست عزیزم جناب آقای عسگری. خدانگهدارتان.

---------------------------------------------------------------------------

صفار:

سلام بر جناب دکتر خواجه علی. از لطف همیشگی شما به وبلاگ انجمن بی نهایت سپاس دارم. واقعیت این که نمی دانم چه بگویم!!! بارها و بارها دوستان را هم چون شما مخاطب قرار داده و خواسته ام که شما را سرمشق قرار دهند و برای وبلاگ خودشان تلاشی اندک بکنند، اما خب باید گفت: حیف! گفت: گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی ماست  / آن چه البته به جایی نرسد فریاد است!

حقیقتا نمی دانم که در ذهن دوستان چه می گذرد؟! اصلا این وبلاگ را لازم می دانند یا خیر؟ اگر قبولش ندارند، چرا شعرهایشان را برای درج در آن به من می رسانند، اگر قبول دارند، چرا کاری نمی کنند؟! چرا به قول شما حاضر نیستند به جای این همه وب گردی های (شاید) بی هوده و فقط خواندن وب ها (یا دیدن تصاویرشان!!!)، به انگشتان خود زحمت دهند و چند خط، فقط چند خط، در نقد شعر دوستشان بنویسند؟!

امّا از مجری گفته اید. برای اطلاعتان عرض کنم که از چند هفته ی پیش دیگر آقای حیدری هم انجمن را نمی گردانند و ظاهراً قرار شده هر هفته - و باز ظاهرا هر کس زودتر رسید! - انجمن را اداره کند!!! خب این هم برایش خودش مدلی است. همین جا فرصت خوبی است تا از لطف و زحمت ایشان هم تشکر کنم.

راستش این چند هفته هم، مثل چند ماه پیش که تصمیم گرفتم بعد از نزدیک به ده سال اداره ی انجمن، برای مدتی به انجمن نروم و کس دیگری آن را اداره کند، برخی از دوستان از اوضاع پیش آمده، اظهار ناراحتی و نگرانی کردند (تلفنی، پیامکی، حضوری)، ولی واقعیت این است که ترجیح می دهم، هم چنان نظاره گر باشم ببینم دوستان چه می کنند؟! البته مطمئنم شما و بسیاری از دوستان دیگر، این حرف من را حمل بر بی توجهی به انجمن و زحمات ده ساله ام برای آن نمی کنید، که اگر قرار بود بی توجه باشم، اولین کاری که می کردم بستن همين وبلاگ انجمن بود، اما می بینید که تا کنون با لطف برخی دوستان، وبلاگ هم چنان سر پاست؛ اما باید گفت که فقط شعر رساندن به وبلاگ کافی نیست، هم چنان که شما گفته اید باید آثار یک دیگر را نقد کرد و بعد هم وبلاگ و دوستان خود را در فضای مجازی معرفی کنیم که ظاهرا باید گفت: زهی خیل باطل!

آقاي دكتر و دوستان عزيز! باور کنيد همین ها را هم سر دستی و بی تامل نوشتم. شاید نمی نوشتم هم به تر بود. حرف خیلی هست، اما بگذاريد هم چنان سکوت کنم و نظاره گر باشم.

به هر روی، تا وقتی که دوستان به وبلاگشان شعر برسانند، من همانند گذشته در خدمتشان هستم.

باز هم از لطف شما تشکر می کنم. پیروز باشید.

[ یکشنبه هفدهم بهمن 1389 ] [ 23:18 ] [ اعضای انجمن ]


... و زمانی که شمس سقوط می کند

تا مولانا تنها با غزلش عشق بازی کند.

... و زمانی که نفخ صور هر جنینی را درون رحم اشتران

به رقص وا می دارد

... و زمانی که ستاره ها دیگر آویزان آسمان نمی شوند و

دنبال بختشان می روند

... و زمانی که زمین هر چه مرده خوری کرده پس می دهد

...

می بینی بانو؟ نشسته ای و چه قیامتی توی شعرم به پا کرده ای!

علی قایدی

[ سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 ] [ 22:32 ] [ اعضای انجمن ]


سلام. چند كار كوتاه از جناب دكتر خواجه علي، كه بيش ترين لطف را نسبت به شرابستان دارند و بايد از ايشان ياد بگيريم، بخوانيد.


پرچالشترینم

غلام ِ رضا،

خواجـﮥ علی!

***

تثلیث هستی من:

مادر،

زن و

مادرزن!


***

بی"شعر"

خواهی مرد

یا "من"!


***

در می رود از کوره

شاعر گل من که

نانش آجر شد


***
نمرودی

تا کی؟

تبر بی ابراهیم!


***

پلنگ ماه، اسیر دکل

در برهوت کوه

بدل برابر اصل!



غلام رضاي خواجه علی چالشتري

[ یکشنبه سوم بهمن 1389 ] [ 10:24 ] [ اعضای انجمن ]
 

آینه عمری است نصف صورتم را قاب می گیرد
کمی آن طرف تر نمی روم
این حقیقت بزرگ فاش نخواهد شد
که هیچ کس کنارم نیست.

کوثرفر هادی

[ یکشنبه بیست و ششم دی 1389 ] [ 8:26 ] [ اعضای انجمن ]
 

کم به چشم هایت سرمه بکش!

بالاتر از سیاهی که رنگی نیست!

صادق امیری شیرانی

[ یکشنبه نوزدهم دی 1389 ] [ 8:22 ] [ اعضای انجمن ]
 

بغض

فشنگی است

مانده در گلوی تفنگ!

سرت را روی سینه ام بگذار

و خودت را خالی کن ...

علی عسکری

[ یکشنبه دوازدهم دی 1389 ] [ 8:7 ] [ اعضای انجمن ]
 

در کودکی نه از دیو می ترسیدم
نه از جنگ
نه از دشمن
مادرم گفته بود تنها از خدا بترسم.
حالا که بزرگ شده ام
از دشمن می ترسم
از جنگ می ترسم
ولی از خدا .... نه!
این ها که شعر نیست.
حرف که می زنم مادرم پشت دستش را گاز می گیرد
من نه می خواستم فرشته ی کوچولوی خدا باشم
نه نیمه ی گم شده ی سیب برادرم
تنها اتفاقی بودم که از چشم های کسی افتادم.

کوثر فرهادی

[ شنبه چهارم دی 1389 ] [ 8:57 ] [ اعضای انجمن ]
(1)

این طور قبولم نیست!

چشم هایت را زمین بگذار

...

...

...

بیا دست خالی بجنگیم.



(2)

بغض هایت را

برای خودت نگه دار ...

گاهی سبک نشوی، سنگین تری!

محمود صالحی فارسانی

[ یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 ] [ 8:49 ] [ اعضای انجمن ]
[ چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 ] [ 11:12 ] [ اعضای انجمن ]
 

پرستو به كوچ عادت مي كند
و قطار به ريل هايي كه هيچ وقت تمام نمي شوند
"رفتن" درد است
و قطار ِ سيگاري كه براي فراموشي
د
و
د
م
ي
ك
ن
ي
م

وقتي این دست ها از هم جدا شده باشند،
وقتي ریل ها از هم باز مانده اند،
"بر گشتن" حماقت دهقان فداكاري ست
كه پيراهني نداشته باشد!
دست ببر و
ريل ها را شبيه نخي از جاده ها بیرون بكش
بگذار اين زوزه برای همیشه در گلوي قطار گير كند
براي برگشتن هميشه راهي هست
اگر آغوشي باز باشد،
اگر اين ريل ها از سينه ی تو آغاز شوند

***
شبيه قطاري كه مي رود و دودهايش برمي گردد،
من
مي رفتم
دلم
برمي گشت…

پژمان صادقی

[ دوشنبه پانزدهم آذر 1389 ] [ 8:52 ] [ اعضای انجمن ]


سلام. با اين يادآوري كه فعلا فقط خانم فرهادي چند شعر فرستاده اند و از ساير شعراي انجمن شعري ندارم،‌ اين شعر جناب دكتر خواجه علي را كه نزديك دو ماه پيش فرستاده اند! براي نمايش در وب مي گذارم. علت اين كه تا کنون شعر ايشان را برای خوانش نگذاشته بودم، اين بود كه از شعر ساير دوستان هم استفاده شود، اما خب انگار هنوز حال ارسال شعر براي دوستان فراهم نشده است!

از لطف هميشگي جناب دكتر به وبلاگ انجمن سپاس گزارم.


دلم خوش است به یمن ِ کفش دوزک ها
به کاکل ِ سر ِ پُرهوای پوپک ها

به خاطر ِ تب و تاب ِ سرد ِ شب تابی
به خاطر ِ دم ِ گرم ِ جیرجیرک ها

به گوژپشتِ گل و فلوتِ جادوئی ش
میان ِ دست ِ شکسته ی وروجک ها

به چشم باکره ها، به اشک مریم ها
به زلزله ی نگاه ِ بی عروسک ها

برای زندگی ِ چه بچه ماهی ها
برای قو شدن ِ چه جوجه اردک ها

برای لک لک مان که روی یک پا ماند
پس از غروب ِ نچسب ِ مارمولک ها

دلم خوش است به روزهای خوش بختی
به آرزوی کمی بزرگ کوچک ها

غلام‌رضای خواجه‌علی

[ پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 ] [ 9:27 ] [ اعضای انجمن ]
[ جمعه بیست و یکم آبان 1389 ] [ 21:19 ] [ اعضای انجمن ]

تو دیگر نگو از ناگفته هایم
کودکی حنجره ام سال هاست نجوا می کند
وزن تن تتن ِ تنهایی هایم را با خودش.
من که هر چه شعرهایم را لگدکوب می کنم
اسمی از دلشان بیرون نمی چکد.
من که از کودکی، فرق آلبالو و گیلاس را نمی دانستم
پس چه گونه شیفته ي لب هات شدم؟!
چه گونه؟!

[ یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ] [ 8:3 ] [ اعضای انجمن ]

با دو شعر از خانم بیاتی، بی هیچ ویرایشی! در خدمت هستیم.

چشمام فقط جذبه ی شیطان کم داشت
تو عاشق من شوی نه امکان کم داشت
حوای نجیب دستهایم دیروز
تا وسوسه ات دو سیب قلطان کم داشت


****


جرم ما غیر همین بوسه پنهانی نیست
بخدا ننگ بجز لکه به دامانی نیست
عشق تصمیم قشنگیست که دست آخر
بی گمان حاصل آن غیر پشیمانی نیست
خلقت مانه از عشق است ونه یک سرگرمی
دست کم راز خدا آنچه تو میدانی نیست
خط نکش روی تمام کلمات شعرم
بیتهای غزلم آیه شیطانی نیست
و اگر آخراین قصه خیانت کردیم
شک نکن یوسف این قصه که کنعانی نیست

فاطمه ی بیاتی

[ پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389 ] [ 8:55 ] [ اعضای انجمن ]
 

حالا که داری این چنین مستانه می خندی
باور کنم درمان من هستی به لبخندی؟
زیبا تر از هر کس! خدایم باش حالا که
در این جهان هر بنده ای دارد خداوندی
دنبال تو در شهر حافظ شعر می خوانم
زیباتر از عابدفریبان سمرقندی
من در گریز از خویشم و تو در گریز از من
آهوی من تا کی به دام خویش در بندی؟
بازو گشودم، چشم بستم، ناله کردم آی!!!
آخر کجایی تا به آغوشم بپیوندی
.....
حالا که داری می روی تعجیل کن اما
ای کاش با این خسته می ماندی به سوگندی

صادق امیری شیرانی

 

(۲۵ مهر ۸۹) آقای شیرانی، شعر خود را اصلاح کرده با این یاداشت:

خیلی ممنون از نظرهای پیش برنده تون
صحبتهای دوستان را پذیرفتم چه اونایی که نظر دادن وچه اونایی که توی انجمن نقد کردن
برای همین دوباره توی غزل دست کاری کردم وبه شکل زیر در اومده لطفا دوباره نظراتون را در مورد این غزل بفرمایید پیشاپیش ممنون


حالا که داری اینچنین مستانه می خندی
باور کنم درمان من هستی به لبخندی؟
زیبا تر از هر کس! خدایم باش حالا که
در این جهان هر بنده ای دارد خداوندی
دنبال تو در شهر حافظ شعر می خوانم
زیباتر از عابدفریبان سمرقندی
بازو گشودم، چشم بستم، ناله کردم آی!!!
آخر کجایی تا به آغوشم بپیوندی
من در گریز از خویشم و تو در گریز از من
باور کنم آهو از این دیوانه دل کندی؟
.....
حالا که داری می روی تعجیل کن اما
ای کاش با این خسته می ماندی به سوگندی

[ دوشنبه نوزدهم مهر 1389 ] [ 8:37 ] [ اعضای انجمن ]
 

آمدی باز به شب های معمائی ِ من
صورتی پوش ِ گل اندام ِ تماشائی ِ من!
می نشینی به دلم، ماه کدامین شامی؟
آفتابی شده ای در شبِ تنهائی ِ من
این منم در گذر ِ مکث ِ نگاهت، یا نه؟
این توئی ره گذر ِ خام ِ شکوفائی ِ من
چشم بر پیرهنم دوخته ای، یوسف نیست
پیرهنْ چاک ِ تو ای چشم ِ زلیخائی ِ من!
باز در چنگ ِ توام، ناله و آهم جاری است
غارت ِ لعل ِ لب و اوج ِ گوارائی ِ من
آب شاران ِ رهایت گـُل ِ سر می ریزند
روی ذرّات ِ تب آلوده ی صحرائی ِ من
باز می ترسد از این خواب ِ پـُر از بیداری
شیخ ِ صنعانی ِ تو، دل بر ِ ترسائی ِ من!

غلام رضاي خواجه علی

[ یکشنبه چهارم مهر 1389 ] [ 11:5 ] [ اعضای انجمن ]
 

مي خواهي شك كني...
به اين كه نان حرمت دارد
كه بايد سگ دو بزني
.... تا ....
وفاداري ات را به آن اثبات كني
***
اصلا" بگذار
حرف ها
دهان به دهان
پشت سرت راه بيفتند
تا خيالشان راحت شود
كه طبق هيچ قانوني
حق نداري گرسنه بماني
***
حالا مي خواهي شاعر باشي
يا...
فرصت را از دست نده
توي دست شويي
وقت داري
به
زندگي
فكر
كني...!

[ یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 ] [ 8:24 ] [ اعضای انجمن ]

درود. تشريف بياوريد مهماني!

این ابرهای سیاه


[ دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 ] [ 9:53 ] [ اعضای انجمن ]
درود. براي نخستين بار چند شعر از آقاي علي قائدي،‌ جوان ِ دانش جوي دوست داشتني و بي ريا را براي نمايش مي گذارم.

... و به خداپناه می برم
وقتی لبانم شیطان می شوند
تا به تنت سجده کنند!

***

... تنها نگاهت می کنم
شاید بفهمی چشمانم به نیت نزدیکی به تو
روز ه ی سکوت گر فته اند!

***

هر گاه که ترکم می کنی

دلم برای یک گناه بزرگ تر از آفرینش انسان تنگ می شود:
توی آغوش تو خوابیدن
که دیگر هیچ نفسی نیست
تا سر زنشم کند!

علي قائدي

[ یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 ] [ 8:57 ] [ اعضای انجمن ]
درود. انگار تهديدم! كار خودش را كرد!!! و چند نفر از دوستان شعرشان را فرستادند.

با شعري كوتاه از سرور ارجمندم جناب دكتر خواجه علي در خدمت شما هستيم، با اين يادآوري كه شعر فرستادن دكتر عزيز، ربطي به تهديد من ندارد! ايشان به سبب فروتني و اين كه قرارمان اين بود كه تنها شعرهايي را كه در انجمن خوانده مي شوند در وبلاگ نمايش دهيم، از دادن شعر امتناع مي ورزيدند و من از ايشان خواهش كردم. بخوانيد.


افغان
جذام و
عایشه و
جرم خارجی
نهروان مسری شد

غلام‌رضای خواجه‌علی

[ پنجشنبه چهارم شهریور 1389 ] [ 9:49 ] [ اعضای انجمن ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در «شرابستان»، سروده‌های اعضای انجمن شعر خانه‌ی هنرمندان شهرکرد نشر می‌شود و تنها اشعاری در وبلاگ می آید که در نشست، خوانده شده باشند.
این نشست‌ها سه‌شنبه‌های هر هفته از ساعت 4 تا 6 عصر در خانه‌ی هنرمندان شهرکرد (خ مولوي، بعد از شهرداري، رو به روي كلينيك دي) برگزار می‌شود.
امکانات وب
ایران رمان