یادآوری: اگر مشکلی پیش نیاید، میکوشم از این پس هر سهشنبه وبلاگ را به روز کنم، به شرطی که شاعران محترم انجمن، سستی نکنند و اشعارشان را برسانند.
شب میرسد از راه، تنها! خستهجان، بابا از صبح رفته در پي يک لقمه نان بابا
با کهنههای اسکناس از کار برگشت... آه با این که صد سرکوفت خورد از این و آن بابا
زیر فشار زندگی، قدّش کمانی شد از زیر سنگ انگار میآورد نان بابا
دیگر طراوت را نمیشد دید در چشمش یعنی جهان کرده بهارش را خزان ... بابا!،
دیروز وقتی آمدم از راه، ماتم برد دیگر نبودی مثل پیش از این، جوان، بابا!
گویی میان چین پیشانیت گم میشد آن آرزوهای قشنگت بیگمان، بابا!
امروز میسوزی میان تب، شکیبا باش! فرصت بده جبران کند دنیا، بمان بابا!... .
