درود. استاد حفيظ الّله جلالي كه از پيران خوشمشرب ادب استان است،علاوه بر شاعري، در معماري و بنّايي مهارت دارند و حتّي در هنرستانهاي فنّي، دانشجويان را راهنمايي ميكند. علاقهي ايشان به شعر حماسي كاملاًآشكار است و به گفتهي خودشان، تاريخ جنگ ايران و عراق را در چند هزار بيت به سبك شاهنامه سرودهاند و كارشان رو به پايان است. ايشان در دوبيتسرايي و غزلگويي نيز دست دارند و تاكنون چند جلد از اشعارشان را نيز چاپ كردهاند. چند شعر از ايشان تقديم ميشود. نقد كنيد لطفاً.
(این جمله را بعد از نظر دکتر خواجه علی نوشتم! در بخش نظرات، حتماً نظر دکتر خواجه علی را نیز درباره آقای جلالی و شعرش بخوانید!)
چند دوبيتي
خوش آن نامه كه با نامت شود باز خوش آن قلبي كه با تو ميكند راز
خوش آن پيكر كه در پايت دهد جان خوش آن جاني كه چون جانش كشي ناز
خوش آن دستي كه گيرد دامن تو خوش آن خاري كه گردد گلشن تو
خوش آن چشمي كه گردد خاك كويَت برويد گل، شود پيراهن تو
دوباره دل زعشقت ميزند پر به امواج مي ِ الله اكبر
مرا كن مست جامي كز خروشش بجوشد خون دل تا صبح محشر
قلم را مهر و خوي دلبري ده زبانم قدرت نام آوري ده
به هر عنوان مرا ياري بفرما به جمع عارفانم سروري ده
مسير عشق را كوبندهتر كن مرا در بند عشقت بندهتر كن
شدم شرمندهات از روز اوّل بيا لطفي كن و شرمندهتر كن
این هم چند دو بیت:
اي كه هر دم نام نيكت ذكر ماست بانگ تكبيرت صدايي آشناست
هر كجا كردم نظر، دیدم تویی نام تو سردفتر ِ ارض و سماست
ای جهان از زينتت پُرمشتری هر چه نامم بر تو، زان بالاتری
فهم و درک من ندارد آن كشش تا كنم در این حقیقت داوری
در جهان دارد هر آن شیئی وجود، جمله در پای تو بنماید سجود
زینت و عطر گل از آذین توست بلبل از شوق رُخت خوانَد سرود
از نظر پنهان و هم پیدا تویی در دل ِ كوه و تهِ دریا تویی
من چه سان توصيف تو بايد كنم بی نهایت ناطق گویا تویی
قادر مطلق تویی و حبّ ذات از عناياتت جهانی را حیات
عالم هستی نشان از بود توست يك جو ِ جودت فزون بر كائنات
قدرت مافوق در بازوی توست خاک را جان دادن از نیروی توست
عالمي را چشم و جانی جز تو نیست گر بود جانی گلی از كوی توست
ای جلالی! مهر او در دل بدار گر در این ره جان دهی بالای دار
دل ز عشق آتشينش بر مگیر گر به جسمت تیر بارد بیشمار
و يك غزل:
بارها ذكر تو آرامش جانم گردید كرمت شامل و مفتاح زبانم گردید
رحمتت میطلبیدم مكرّر شب و روز ذرّهی مهر تو دریای بیانم گردید
جام زرّین تو نوشیدم از آن بادهی غیر كه خریدار رخت روح و روانم گردید
لایق خوان تو كی بودم ایا خوان كرم! كه چنین سفرهی رنگین از آنم گردید
نكتهپردازی من از دم رحمانی توست كه عجایب سخنش ورد زبانم گردید
شوكت و شأن تو در اوج كلامم آورد در بر عالمیان فرّ و كیانم گردید
به جلالی، چه جلالی ز جلالت بخشی كه پس از پیری دل، روح جوانم گردید
شادم از اين همه جود و كرم و احسانت كه بهار دگري فصل خزانم گرديد
